دلا در خویشتن سر را فرو کن کمی انصاف در خود جستجو کن |
مرا هردم به چاهی در نینداز کمی صبر وتحمل آرزو کن |
مرا در چشم مردم خار کردی اسیرم کردی و بیمار کردی |
نمودی آشکارم بین مردم شدم من نقطه افکار مردم |
همه گویند من دیوانه هستم پریشان حالم و ویرانه هستم |
مرا بیرون نمودند از جماعت بگفتند من دگر بیگانه هستم |
زدند سنگم به دست کودک مست زدند صد طعنه تا قلبم بشکست |
مرا گفتند رو بیرون از ما بدادندم به دست خان یغما |
پریشانم نمودند غم در آغوش به چشمم اشک ها دادند دم نوش |
تو را خون آبه کردند در بر من شکستند پیکرت در پیکر من |
برایم آرزوی مرگ کردند وجودم را سراسر درد کردند |
همه اینها ز دست توست برما زچشم هرزه گرد توست برما |
بروای دل برو پروا کن ای دل کمی عقل و شعور احیا کن ای دل |
به هر چشمی نگاه غمزه ناکن به هر نامحرمی خود ناسزا کن |
مرا زنجیر مکن بر کیسوانش قدم را ناشکن در ابروانش |
به دریای نگاهش غرق ناکن به طوفان دلش ما نارها کن |
وجودش در غباری گشت خاموش هزاران گفته ها داشت لیک نی گوش |
تو اورا سرنگون در خاک کردی جهان از خاطـــــــــــرش نایاب کرد |
دگــــــــــــــــــر از هستی ناماند یادی نــــــــــــــــــــــــه کس بشنید از او فریادی |