دلم برا خدا تنگ شده
امروز صبح وقتی از خواب بیدار شدم احساس کردم دلم برا خدا تنگ شده
رفتم جلو آيينه موهامو مرتب کنم يه لحظه تو چشمام عميق نگاه کردم . ديدم خدا تو چشمام نشسته
گفتم سلام خداجون . به من لبخندی زد و گفت سلام عزیزم . گفتم کجا بودي خيلي دلم برات تنگ شده
گفت من همين جا بودم . اما تو نبودي / گفتم من بودم . گفت بودي . اما خواب بودي و منا از ياد برده بودي
گفتم خداجون حق با تو هست . اما ميشه يه کاري کني من ترا تو خواب ببينم
گفت شبا فقط خواب ببين !!!!!!!!
رفتم جلو آيينه موهامو مرتب کنم يه لحظه تو چشمام عميق نگاه کردم . ديدم خدا تو چشمام نشسته
گفتم سلام خداجون . به من لبخندی زد و گفت سلام عزیزم . گفتم کجا بودي خيلي دلم برات تنگ شده
گفت من همين جا بودم . اما تو نبودي / گفتم من بودم . گفت بودي . اما خواب بودي و منا از ياد برده بودي
گفتم خداجون حق با تو هست . اما ميشه يه کاري کني من ترا تو خواب ببينم
گفت شبا فقط خواب ببين !!!!!!!!
+ نوشته شده در 2005/7/6 ساعت توسط ع.عبدالرحیمی
|
خدایا ترا سپاسگزارم که به من آموختی که بیاموزم و بیاموزانم آنچه را آموخته ام و به این واسطه من را انسان آفریدی