امروز صبح وقتی از خواب بیدار شدم احساس کردم دلم برا خدا تنگ شده
رفتم جلو آيينه موهامو مرتب کنم يه لحظه تو چشمام عميق نگاه کردم . ديدم خدا تو چشمام نشسته
گفتم سلام خداجون . به من لبخندی زد و گفت سلام عزیزم . گفتم کجا بودي خيلي دلم
 برات تنگ شده 

 گفت من همين جا بودم . اما تو نبودي / گفتم من بودم . گفت بودي . اما خواب بودي و منا از ياد برده بودي
گفتم خداجون حق با تو هست . اما ميشه يه کاري کني من ترا تو خواب ببينم
گفت شبا فقط خواب ببين !!!!!!!!