اگر شرق را در حکم مادة المواد تلقی کنیم،ادوار بعدی در طول تاریخ،این دوره وفرهنگ را نهان کرده‏اند.اکنون اگر این مادة المواد را در مرکز قرار دهیم و دوایری دورآن فرض کنیم،هر دایره نماینده فرهنگ و تیپ و صورت نوعیه‏ای خواهد بود.هردایره‏ای که محیط بر دایره دیگری است در واقع حجابی برای آن دایره است‏یا به عبارت‏دیگر دوایر محیط،دوایر محاط را در خود می‏پوشانند و صورت نوعی و روح خود رابر آنها می‏زنند.از اینجا همواره فرهنگهای لاحق از فرهنگهای سابق چون مواد بهره‏می‏گیرند و بقایای فرهنگ قدیم برای فرهنگ جدید در حکم ماده است‏برای صورت‏نوعی و روح جدید فرهنگی که بر تفکرات و اعمال مسلط است. اگر تفکر غالب عقلانی‏است،دین نیز به تبع تفکر و فرهنگ عقلانی،در حکم ماده،صورت و وجهی عقلانی‏پیدا می‏کند و مسخ می‏شود.

برای سه دوره یونانی،مسیحی و جدید می‏توان سه صورت نوعی‏«جهان مداری‏»، «خدامداری‏»و«انسان مداری‏»را فرض کرد (2) که به حقیقت‏بسیار نزدیک است،زیرا دراین سه دوره بزرگ تمدن و تفکر و هنر سه تیپ مذکور را به عیان می‏توان مشاهده کرد،هر چند که آثار غیر مسلط بیگانه‏ای نیز می‏توان در این سه دوره مشاهد کرد.امابه هر صورت موضوع غالب همان است که مدار فرهنگ بر آن دایر شده است.

در دوره اول یعنی دوره شرق که عصر ادیان و اساطیر است،صورت نوعی عقلی وحقیقت‏حاکم بر افکار و اعمال‏«خدا انگاری‏»یا نحوی اعتقاد به الوهیت آمیخته به شرک‏است (3) ،از اینجا اصل و مبدا و معاد همه چیز به خدا یا خدایان رجوع داده می‏شود.در این‏دوره مردم به هنگام نظر و عمل رجوع به کلام خدا یا خدایان می‏کنند،و همه شئونات‏حیات این جهانی و آن جهانی آدمی در دین یا میتولوژی معین می‏شود.حتی نحوه نشستن‏و برخاستن و خوابیدن و آتش درست کردن نیز مطابق دین یا میتولوژی انجام می‏گیرد.دراین دوره سعی آدمیان در این بود که به مبادی ازلی تشبه جویند.هنرمند این دوره وجودخود را مهبط الهام خدا یا خدایان می‏دانست و این بر قدر او علی الخصوص شاعران که‏در این تفضل برتر بودند می‏افزود.از این رو هنرمند متکفل ابداع یا محاکات عالم قدسی‏و مظاهر این عالم بود.با این وصاف‏«حقیقت‏شرق‏» (4) نسبت‏به ادوار بعدی،دایره مرکزی‏است.اما وجه میتولوژیک این دوره در حقیقت اولین حجابی است که از نسخ تفکرشهودی و الهامی عارض بر تفکر آسمانی و وحی الهی شرق حاصل می‏گردد.هنرمیتولوژی نیز نسبت‏به هنر دینی چنین وضع و مقامی دارد.

این هنر گرچه اولین حجاب هنر دینی است اما به یک اعتبار صورت ممسوخ هنردینی هنوز از عالم غیب بیگانه نشده است.اگر چه موضوع بنیادی این هنر همان طاغوت وخدایان و ارواح هستند،اما به هر تقدیر تفکر شهودی و حضوری غالب در این دوره نشانه‏آثار تفکر معنوی دینی است که اولیاء و انبیای ادیان حامل آنند.هنرمند در چنین جهانی‏از غیب و عالم قدس حکایت می‏کند و غالبا به سوی عالم خدای قهر می‏رود،چنان که‏مصریان و آشوریان و سومریان و یونانیان رفته‏اند.در این دوره صورت خیالی متکفل‏وصف الوهیت مبدا یا خدایان است تا وصف جهان و انسان طبیعی.در حقیقت طبیعت نیز برای هنرمند این عصر حقیقت physis ما قبل یونانی چنین است.از اینجا ما وراء الطبیعی خود را متجلی می‏سازد.چنانکه (symbolic) بر زبان عبارت مسلط می‏گرددو بشر در ساحت‏خیال سکنی زبان رمزی می‏گزیند و عقل فقط در مقام پیشگویی حوادث است.هنوزبرای آدمی خدایان و قدسیان (pantheon) به نمایش در اصالت دارند.اگر نمایشی در میان است در معابد مجمع‏خدایان می‏آید،و هرگاه پیکری ساخته و صورتی نقاشی می‏شودچونان ابداع نقش ازلی به معابد هدیه می‏شود و به مثابه سمبلها و رموز و آیاتی از عالم‏غیب و ارواح تلقی می‏گردد که حاوی رازها و اسراری از جهان دیگر است.متفکران این‏عصر صورتهای خیالی را واسطه‏ای برای اتصال و تماس و ارتباط با عالم دیگرمی‏انگارند.خلاصه اینکه‏«حقیقت‏»برای هنرمند این دوره امر قدسی و متعالی است وهنر متکفل محاکات و ابداع این امر مقدس و متعالی است.از اینجا مبادی ازلی و صورت‏و نقش و لحن ازلی(مانند تصویر بودا یا نیلوفر آبی)و مقادیر و صور افلاکی(مانندماندالا)ی مقدس جوهر تجربه هنری تلقی می‏شد (5) .هنر ما قبل یونانی-میتولوژیک‏تمثیل و رمزی هندی،چینی و یونانی ما قبل متافیزیک اساطیری و دیگر هنرهای‏اساطیری بین النهرین،ایرانی،آفریقایی و مصری همه از این نوع هنرها هستند و هر کدام ازاین هنرهای اسرار آمیز تجسم بخشیدن امور قدسی و روحانی را تاکید می‏کنند.

در دوره فرهنگ یونان و روم،به خدا و خدایان(الوهیت)اصالت داده نمی‏شود، متفکران یونانی خود زندگی کنیم،نه به کلام‏خدایان ( muthos) پس برای آتش درست کردن،به هرچه عقل حکم کند،عمل باید کرد ونه به امر خدایان‏».

مردم این دوره‏«حقیقت‏»را مطابقت علم با عالم واقع انگاشتند.به این جهت‏یونانیان‏را کاسموسانتریست،یعنی‏«جهان مدار»یا«قائل به اصالت عالم واقع‏»نام نهاده‏اند.

کاسمولوژی یا متافیزیک جهان مدارانه معرفت غالب این دوره است.با فرهنگ ونانی‏حقیقت‏شرق بیش از پیش مستور می‏گردد.بنابر این با آمدن فرهنگ یونانی،شرق درظلمت قرار می‏گیرد و غرب در روشنایی.به این جهت‏شرق را غربزدگان مظهر دوران تاریکی یا ناتوانی فکری و چنانکه در نظریه اشپنگلر دیدیم دوران کودکی و شعر و خیال‏تلقی می‏کنند که باید در غرب کمال پیدا کند.پس از این دوران آنچه بیشتر غلبه پیدامی‏کند،روح فرهنگ دنیوی غرب است.حتی در قرون وسطی که به نحوی از انحاء شرق‏دوباره جلوه‏گری می‏کند،غرب به صورتی دیگر حجاب شرق می‏گردد.

از دوره یونانی همواره تفکر فلسفی غرب به نحوی حجاب کتب آسمانی و وحی‏الهی شرق شده بود،چنانکه این کتب از زمان فیلون یهودی اسکندرانی گرفته تا قرون‏وسطی و دوره جدید بر مبنای فلسفه نو افلاطونی و در دوره جدید فی المثل از سوی‏اسپینوزا بر مبنای (subjectivity) به وجوه و انحاء مختلف مورد تفسیر قرارگرفته و خلاصه خود بنیادی غربزده (6) شده است.لکن حقیقت آن همچنان محفوظ می‏باشد.

در یونانیت و تفکر یونانی،جهان مداری موضوع بنیادی تفکر و عمل است.البته‏خدایان هم هستند،اما با بسط و غلبه فلسفه آنچه غالب است ما بعد الطبیعه عقلانی است.

به عبارت دیگر با آمدن تفکر یونانی،تفکر چنان وضعی پیدا می‏کند که خدا و خدایان‏قدیم و-از آنجا شرق-بر مبنای متافیزیک به تجربه در می‏آیند و به تعبیری وقتی‏متافیزیک می‏آید خدایان یونان هبوط می‏کنند و یا از عالم بشری می‏گریزند و در فلسفه‏ارسطو و افلاطون صورت مفهومی کاسموسانتریک(جهان مدارانه)پیدا می‏کنند.

در هنر یونانی صور خیالی متکفل محاکات از خارج است.هنر یونانی و رومی بیشتربه تقلید و محاکات از خارج پرداخته همانطور که در آن دوره ملاک حقیقت،انطباق فکربا خارج و واقعیت است.این هنر هم بنابر تفسیری که تفکر یونانی-رومی از حقیقت داردوقتی می‏خواهد به بیان حقایق بپردازد مرزی میان‏«بیان حقایق‏»و محاکات‏«واقعیت‏خارجی‏»نمی‏بیند.«بیان حقایق‏»که هنرمند در اینجا متکفل‏اش است مساوی با محاکات واقعیت‏خارجی است.یعنی حقیقت هنری مساوی با تقلید و حکایت از اقعیت‏خارجی‏و وصف دار فانی و عالم نفسانی است.

تفکر و هنر جهان مدارانه یونانی پس از سپری کردن عصر شرق در یونان(قرن پنجم وششم قبل از میلاد)چهره بسته است.نخستین خود آگاهان(دانایان یا فیلسوفان)همه (Cosmos) می‏دانستند.از چیز-میرندگان و جاویدانان-را آفریده نظام جهانی اینجااندیشه‏ای به تدریج تکوین یافت که جهان بینی و تفکری انتقادی مستقل از سنت‏میتولوژیک و دینی یونان را در پی داشت.این تحول به مثابه انقلابی جهانی در تفکر و نخستین رخنه در روح شرقی عصر بود که حتی یونانی و میتهای تشبیه زده‏اش-که بعداماده‏ای برای صورت نوعی متافیزیک گردید-در آن سکنی گزیده بود (7) .

بنابر تلقی و نظرگاه مردم قرون وسطای مسیحی و جهان اسلامی حقیقت عبارت ازخدا است. و همه حقایق به حقیقت او بر می‏گردد.از اینجا نام دوره تئیسم و خدا مداری رابر این دوره اطلاق کرده‏اند.هنر،سیاست،علم و همه امور در این دوره رجوع به خدا ودین آسمانی دارد، «تئولوژی‏»(الهیات)صورت معرفت غالب است (8) .

گرچه در دوره قرون وسطی‏«خدا شناسی‏»علم پایه محسوب می‏شود،اما تفکر یونانی‏به صور خفی و جلی در تفکر دینی تصرف می‏کند و بعضا حجاب آن می‏شود.چنانکه‏فی المثل‏«توماس آکوئیناس‏» (9) متفکر مسیحی قرون وسطی گرچه برای خدا موضوعیت قائل است،فلسفه ارسطو را اساس تفکر خویش در تبیین عالم و خدا و انسان قرار می‏دهدو با صورت خدامدارانه ارسطویی کتاب آسمانی را که قبلا تحت تاثیر آرای متفکران‏رومی و اسکندرانی قرار گرفته بود،تفسیر می‏کند.از اینجاست که در قرون وسطای‏مسیحی فلسفه یونان بسیار اهمیت پیدا می‏کند و حتی به نام دین از آن دفاع می‏شود وافلاطون،ارسطو و بطلمیوس چون اولیاء خدا تلقی می‏گردند.و این غربزدگی به معنی‏اخص لفظ است.خلاصه اینکه در قرون وسطای مسیحی فلسفه یونان غالبا بر افکار غلبه‏پیدا می‏کند اما نه چنان است که خدامداری مسیحی بالکل فراموش شود و همین‏فصل،فارق تفکر یونانی و مسیحی است.در اسکولاستیسیسم جدید نیز سعی در جمع‏ارسطو و آرای جدید با کتب آسمانی است.

در مورد اسلام نیز بسیاری از حوالت و صورت نوعی تاریخ و فرهنگ اسلام پرسش‏کرده‏اند. مستشرقین غربی درباره اسلام بحثهای بسیار کرده و غالبا بر اساس ما بعد الطبیعه‏خود بنیادانه،کلام و فلسفه و عرفان و تفکر و هنر اسلامی را مطرح کرده‏اند.معهذا توجه‏به این مباحث هم لازم است.با ظهور اسلام امری مطرح می‏شود که در یونانیت‏به این‏معنی وجود ندارد و آن نبوت و وحی آسمانی است.فعلا تعبیرات امر و خلق و شهادت وغیب را با یونانیت مقایسه نمی‏کنیم،همین قدر می‏گوییم که در تفسیر قرآن،صورت‏افلاطونی و نو افلاطونی-در بیشتر تفاسیر کلامی و فلسفی-به آن داده‏اند.با این همه بایدپرسید که چه صورتی مظهر تمدن اسلامی است.بی‏تردید در تمدن و فرهنگ اسلامی‏«اسم الله‏»و معرفت دینی‏«معرفت الله‏»غلبه دارد منتهی خدا شناسی را به دو معنی بایددر نظر گرفت،یکی ملاقی خدا بودن و دیگر وجود خدا را با دلایل اثبات کردن.تا آنجاکه قرون وسطی و جهان اسلامی خواسته ست‏خدا را اثبات کند لقاء خداوند از سرحضور به تعبیری از هیدگر جایش را به منطق الهی داده است.نمونه این امر هم بحثهای‏کلامی است که هر چه جلوتر آمده،منطق مطلق انگاشته شده و اصالت پیدا کرده است (10) .وسیاست غیر دینی جابرانه نیز به این نوع تفکر دامن زده است.ضمن آنکه روح دینی ومعنوی نهایتا به صور مختلف جلوه‏های خود را ظاهر ساخته و بر تفکر رسمی و غیر رسمی اغلب مسلط بوده است.

در قبال دو نحله یونانی و میتولوژی هنر،هنر مسیحی و اسلامی جلوه‏های دیگر ازهنر حقیقی شرق هستند.این دو هنر تا آنجا که به حقیقت مسیح و اسلام تقرب می‏جوینددر آنها صورت اسماء الهی به معنی حقیقی متجلی می‏گردد.پس در اینجا هنرمند ازوجوه الله و اسماء خداوند حکایت می‏کند.این همان هنر ما قبل یونانی با وجه دینی است‏که در دوره‏ای به صورت هنر اسلامی جلوه می‏کند.از اینجا هنرمند اسلامی وجهه همتش‏مصروف آن می‏شود که معانی دینی را بیان کند.در این مقام صورتهای خیالی که عرفاداشته‏اند مشاهده و مکاشفه شاهد غیبی است و کسی که به مشاهده و مکاشفه شاهد غیبی‏دست پیدا کند دیگر وصف دار فانی و عالم نفسانی نکند.هنرمندی چنین نه تنها که هنرش‏را چون دوره جدید به بیان درون زشت‏خود اختصاص نمی‏دهد و نمی‏رود که چون دوره‏یونانی بیان جهان فانی کند،بلکه حتی جهان باقی را هم به چیز نمی‏گیرد.در اینجامحاکات از جهان به هر دو شکلش(یعنی محاکات یونانی-رومی و جدید)از بین می‏رود.

گرچه هنرمند مسیحی بنابر مظهریت عیسی به اسم جمال و نحوه‏ای خاص در تلقی‏تشبیهی درباره خدا و تجلیات الهی،از هنرمند مسلمان و هنر تنزیهی اسلامی فاصله‏می‏گیرد،اما بهر تقدیر او نیز به نحوی تلاش در محاکات و ابداع جلوات و تجلیات‏حق تعالی در وجود مسیح و قدسین دارد.

با حقیقت دوره جدید،متفکران و شاعران این دوره به انسان در حکم دائر مدار عالم‏اضالت می‏دهند.از اینجا الهامات ربانی دیگر نمی‏تواند در برابر فرهنگ انسانی(اومانیسم)اصالت داشته باشد.در ذیل چنین تفکری تاریخ تلاش و کوشش بشر است،«جهان واقع‏»، «خدا»و«خدایان‏»همه تابع اندیشه و فکر انسانی‏اند.عالم واقع هم ما هستیم‏و نیز همین ما هستیم که به آن صورت و واقعیت می‏بخشیم(در فلسفه کانت انسان به جای‏واهب الصور می‏نشیند).در این دوره اعتقاد به خدا بشر مدارانه و خود بنیادانه است،و اگرخدایی در فلسفه فلاسفه مشاهده می‏شود،خدایی است در ذیل اصالت انسان و از این‏نظر،این دوره را آنتروپوسانتریسم تعبیر کرده‏اند،یعنی انسان مداری یا مذهب اصالت‏انسان،صورت معرفت این دوره‏«آنتروپولوژی‏»است.

دوره جدید با ترک صورت نوعی قرون وسطی آغاز می‏شود.امتیاز این تمدن از سایر تمدنها همان اومانیسمی است که از رنسانس بر فرهنگ بشری مسلط شد.این صورت‏نوعی که فعلا در همه جهان چونان صورت الصور است،ذات تفکر دنیوی است وحوالت تاریخی دوره جدید تلقی می‏شود و مبنای آن بر خود بنیادی یعنی نیست انگاری‏مضاعف است.بر بنیاد این نیست انگاری است که بشر خود را بنیاد هر امر و هر چیزی‏می‏انگارد.

با توجه به مراتب فوق،هنر جدید جز از بشر و انسان دور افتاده و مهجور از درگاه خدا سخنی نمی‏گوید.خدا نیز در اینجا صورت بشری به خود می‏گیرد.پس در هنر جدید که‏وجه نخستین هنر دینی ما قبل یونانی را نیست می‏انگارد با رجوع خود بنیادانه به یونان وروم صورت نوعی جدید را بر همه هنرهای قدیم می‏زند.

اصلا سنگ بنای هنر جدید بر«اومانیسم‏»گذاشته شده است.این نحله باطل هنری‏هرچه پیش می‏رود چون اصل آن بر دور شدن از جهان است،قربش با نفس اماره بیشترمی‏شود. همین است که هنر معاصر بیشتر امور را به نحوی با انانیت و نحنانیت انتزاعی‏نموده و از انضمام و همبستگی با امور انضمامی خارج دست‏بر می‏دارد (11) و غالبا ظهورات‏نفس اماره بشر جدید را بیان می‏کند و بدین جهت است که می‏بینیم هنر جدید به نهایت‏زشت است و اکثر صور خیالی‏اش همان اشکالی است که در قدیم شیاطین را آنطورمی‏کشیدند.این به جهت‏شیطانی شدن درون بشر امروزی است.او چون نفس پرست است،هر قدر که به درون خودش می‏رود زشتتر می‏شود.حتی کثیری از تابلوهای جدید ازتمامی اشباح و صوری که در قدیم برای شیاطین کشیده‏اند زشتتر و مشمئز کننده‏تر است.

به هر تقدیر طی چهار دوره تاریخی،صورتهای نوعی مختلفی بر فرهنگ و تمدن‏بشری حاکم گردیده است.چنانکه دیدیم در دوره جدید غلبه با صورت نوعی بشری‏است که باید از آن به عنوان آخرین صورت غرب نام برد.در آنجا که سخن از حقیقت‏شرق گفتیم و آن را مستور در حجب متعدد تلقی کردیم،باید این را افزود که اومانیسم‏آخرین دایره‏ای است که بر روی دوایر دیگر قرار می‏گیرد.

حال پس از این مقدمات می‏توانیم بگوییم که چهار صورت کلی فرهنگی و هنری‏پاسخی است که متفکران و مورخان غربی در برابر پرسش از حقیقت و صورت تمدنهاذیل ما بعد الطبیعه جدید داده‏اند.

پی‏نوشتها:

1)این نظر اغلب با اعمال متافیزیک تاریخی بر تاریخ شرق در بادی نظر دارای وثاقت ذاتی است.

cosmoIogism و 2)مدار تفکر یونانی مبتنی بر کاسموسانتریسم و کاسمولوژیسم( cosmocentrism ) یعنی مذهب اصالت جهان و جهان شناسی است،حال آنکه بر تفکر theoIogism ) یعنی theocentrism و قرون وسطی تئولوژیسم وتئوسانتریسم( مذهب اصالت‏خدا و خدا شناسی،و در دوره‏جدید آنتروپوسانتریسم و آنتروپولوژیسم( anthroocentrisme ) یعنی‏مذهب اصالت انسان و انسان anthrooLogisme و شناسی غلبه پیدا می‏کند.

3)شرک به نحوی تصرف در اسماء الهی نیز محسوب می‏شود.حضرت علی علیه السلام در خطبه اول‏نهج البلاغه هنگامی که از اوضاع فکری عصر جاهلیت‏سخن می‏گوید،چنین می‏فرماید:«گروهی‏خداوند را به خلقش تشبیه می‏کردند،برخی در اسم او تصرف می‏کردند. »در همین دوره است که به‏سخن شارحان بت پرستان‏«لات‏»را از الله و عزی را از عزیز و منات از منان گرفته بودند.دهریان(عقلی مذهبان)عرب ستارگان و ماه را می‏پرستیدند و زنان را در زمره حیوانات تلقی می‏کردند.

4)شرق در اینجا محدود به معنی سیاسی و جغرافیایی نیست‏بلکه از آن معنایی فرهنگی و معنوی ودینی استنباط می‏شود.

5)در صومعه‏های بودایی که شمایل سازی بسیار اساسی است،مؤمنان بودایی برای آنکه نسخه بدلی ازبودا باشند سعی می‏کردند از راه تکثیر تصویر بودا و متون بودا به این مهم دست‏یابند.از این روتشبه به مبادی قدسی و نمونه‏های ازلی دیانت‏بودایی جوهر این دین بود. ذکر منشا آسمانی هنر دردین هندو به صراحت آمده است.بر حسب ایتریا براهمانا ( (eva) ها نام aitareya Brahmana) هر اثر هنری درعالم خاک،به تقلید از هنر دوا خدا یا موجود سماوی و الهی هندو که در ادوار بعدی‏ندرتا به دیوان شریر اطلاق شده، پرداخته شده است،«چه فیلی که از گلی پخته باشند،چه شیئی‏رویین،چه جامه‏ای یا شیئی زرین یا گردونه‏ای که به قاطر می‏بندند»،دواها برابر فرشتگان‏اند.

(myth) مسیحی که منشایی آسمانی به بعضی تصاویر معجز اثر نسبت می‏دهند، قصص نیز متضمن‏همان معنی‏اند.بنابر این در ساحت هنر میتولوژیک شرقی آدمی باید به‏«روح ابداع الهی‏»که هنرمندازلی(نقاش ازلی و...)است روی آورد و در ساحت صنایع مستظرفه ( artisanat) به کار گیرد.رک‏به:هنر مقدس،بورکهارت،ص 10.

6)غربزدگی به معنی اعم عبارت است از نیست انگاری حق و حقیقت و غفلت از حقیقت و مبداحقیقی عالم و آدم که به دو صورت خود بنیادانه-که انسان خود را حقیقت تلقی می‏کند وبنیاد اندیشانه-که انسان موضوع‏«غیر حق و حقیقت‏»را اصیل می‏پندارد به پیدایی می‏آید، این‏موضوع می‏تواند جهان،خدایان یا خدای باطل طاغوت باشد.

7)مسائل تاریخ فلسفه،تئودور اویزرمان،ترجمه پرویز بابایی،تهران،نگاه،1358،ص 11.

8)یکی از نویسندگان و معلمین فلسفه در کتاب قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی(جلد دوم،تالیف غلامحسین ابراهیمی مزینانی،تهران،انجمن حکمت و فلسفه و مرکز نشر دانشگاهی،1360،ص 244)بر این سخن که در دوره قرون وسطی مدار تفکر فقط خداست اعتراض کرده و آثارمتفکرین،علما و دانشمندان در زمینه طبیعیات و ریاضیات(مانند ابن هیثم،کمال الدین فارسی،ابوریحان بیرونی،ابن سینا و...)را دال بر طرح مطالبی غیر از مساله وجود خدا دانسته است.این راناقض تقسیم(قسمت)تاریخ به ادوار سه‏گانه تاریخی(یونان، قرون وسطی و جدید)پنداشته است.

مطلبی که در آغاز باید بدان اشاره کرد و تذکر داد این است که دائر مدار بودن خدا در فلسفه قرون‏وسطی به این معنی نیست که دیگر بحث از طبیعیات و ریاضیات و سیاست مدن و تدبیر منزل و...

منتفی شود.آیا طبیعیات و ریاضیات و سایر علومی که مورد تجسس و مداقه و بحث و نظر عالمان‏است مگر مظاهر و جلوه‏ها و مخلوقات با واسطه و بی‏واسطه خدا نیستند؟به علاوه خدامداری قرون‏وسطی صورت نوعی غالب بر تفکر بشری است.نویسنده محترم در دنباله بحث قاعده‏«الحد لایکتسب بالقسمه‏»در باب دوره جدید نیز همان اعتراضات را به نحوی دیگر دارد.قبل از این دوجهان مداری یونانیان را مورد شک قرار می‏دهد و می‏نویسد که اساسا حد تاریخ را نمی‏توان تعیین‏کرد،حال آنکه اصلا مطلب‏«مطلب حد»نیست.بحث‏بر سر صورت نوعی تاریخی است و ترقی وتقدم تاریخی.

Thomas Aquinas بزرگترین متفکر قرون وسطی(قرن سیزدهم)و مؤسس فلسفه 9) و کلام رسمی‏کلیسای کاتولیک(اسکولاستیک)فلسفه او امروز تومیسم نامیده می‏شود. (Neo Thomism) خوانده‏اند.این دو آخرین صورت تجدد زده تومیسم‏را نوتومیسم تجارب فلسفی مسیحیت کاتولیکی درقلمرو اسکولاستیسیسم (Scholasticism) محسوب می‏شوند.

10)چند پرسش در باب فرهنگ شرق،احمد فردید،مجله فرهنگ و زندگی،شماره اول،ص‏36.

11)در آغاز جهان بیرون با صورتی نفسانی مورد محاکات و ابداع هنر کلاسیک و رمانتیک جدید بوداما به تدریج غلبه با محاکات و ابداع جهان درونی و نفسانیات صرف مطلوب گردید.

 

 

 

 

 

 

استاد : عبد الحسین زرین‏کوب

1- اعراب و کعبه

در پایان روزگار ساسانیان که ایران و بیزانس‏دو دولت بزرگ آن روز جهان‏آخرین رمق خود را در جنگهای خونین بیفایده چندین صد ساله خویش از دست داده‏بودند و تعدی و نفاق و پریشانی آنها را به ورطه سقوط می‏کشانید در ورای ریگزارهای‏خشک عربستان،در سرزمین حجاز که تقریبا فراموش عالمی بود نیروی تازه‏یی‏پدید آمد که بزودی بالید و برکشید و دیری برنیامد که طومار قدرتهای بزرگ‏جهان را در هم نوشت.این نیروی تازه،اسلام بوددین محمد ص‏که در مکه‏پدید آمد و به اندک زمان سرنوشت جهان را دگرگون کرد.

مکه شهری کوچک بود در سرزمین حجاز عربستان که در انتهای دره‏یی‏دراز بین کوه‏ها واقع بود:کوه ابو قبیس در جنوب شرقی و کوه قعیقعان در غرب.قسمت کهنه شهر در ته این دره بود که وادی و بطن مکه خوانده می‏شد و مرکز آن‏بطحا نام داشت.خانه‏های این قسمت به کعبه‏معبد قدیم عرب‏نزدیک بود و درعرصه‏یی که بین کعبه و این خانه‏ها قرار داشت مجلس یا«نادی‏»قوم بوددارالندوه،که رؤسای خانواده‏ها و کسانی که سنشان از چهل کمتر نبود در آنجا گرد می‏آمدند ودر باب کارهای عام تبادل نظر می‏کردند.خانه‏های واقع در نشیب تپه‏ها و دامنه کوه‏هاغالبا محقر بود و تعلق به خانواده‏های کم مایه داشت.گرمای خفه کننده یا رمضاءمکه با قلت آب،باد سموم،و کثرت پشه هوای شهر را مخصوصا برای کسانی که کم مایه‏نیز بودند تحمل‏ناپذیر می‏کرد.ندرت باران البته غالبا سبب خشکیهای مستمر متوالی‏بود و در دنبال آنها قحطی.اما وضع بنای شهر چنان بود که رگبارهای معمول مناطق حارّه،هر وقت که رخ می‏داد، آن را دستخوش سیل می‏کرد.این ماجری،با گرمای کشنده‏تابستان،غالبا منتهی می‏شد به بروز وباهای عام.ازین رو بود که بسیاری از خانواده‏ها نوزادان خویش را به دایه‏هایی از اهل بادیه می‏سپردند تا کودک در هوای بادیه پرورده‏شود و از عفونت و وبای شهر در امان بماند.

اهل مکه درین زمان غالبا قریش بودند (1) و در بین آنها خانواده‏هایی چندقدرت و نفوذ بیشتر داشتند.بنی هاشم،بنی امیه،بنی زهره،بنی مخزوم،بنی اسد،بنی نوفل،بنی جمح،بنی تیم،بنی سهم،و بنی عدی ازین چند خانواده به شمار می‏آمدند.این خانواده‏ها اکثر در مرکز شهر،در ته دره که بطحا خوانده می‏شد،سکونت‏داشتند و ابطحی یا قریش بطحا خوانده می‏شدند.این قسمت که مرکز شهر محسوب‏می‏شد و چاه زمزم و کعبه نیز آنجا بود محله اشراف شهر و مسکن خانواده‏های مهم‏و قدیم به شمار می‏آمد.خانواده‏های دیگر در محله‏هایی واقع در دامنه کوه‏ها و نشیب‏دره‏های مشرف بر بطحا می‏زیستند و قریش ظواهر خوانده می‏شدند.این قریش‏ظواهر البته از نفوذ و حیثیت قریش بطحا بی‏بهره بودند اما در دلاوری و جنگجویی نام و آوازه بیشتر داشتند.

خانواده‏ها در محله‏ها و برزنهای خویش آزادی و استقلالی داشتند.افرادشهر مثل اعراب بادیه نسبت به شیخ خانواده تا حدی تبعیت می‏کردند.تجاوز و قتل‏اگر روی می‏داد قانون ثارکه قانون بادیه است‏قصاص را تحمیل می‏کرد و اگرقاتل تسلیم نمی‏شد خانواده او مسؤول شمرده می‏شد. شهر نه پلیس داشت نه حکومت،اما سوگند و پیمان‏که خانواده‏ها را با هم متحد می‏کردمی‏توانست اجرای عدالت‏را تامین کند و کسانی را که از مصلحت عام پیروی نکنند به انزوا و عزلت محکوم‏دارد. کارهای عام،در مجلسی که نزدیک کعبه بودو ملاء و نادی قوم‏خوانده‏می‏شد موضوع بحث می‏گشت.درین مجلس که حکومت واقعی این جمهوری‏تجارتی را در دست داشت رؤسا و شیوخ خانواده‏های متنفذ اعتبار و حیثیت بیشتری‏داشتند.قدرت بیان و فصاحت کلام نیز در این سنای قریش البته تاثیر داشت لیکن‏رایی که این دارالندوه در مسائل مختلف اظهار می‏کرد غالبا فقط نوعی مصلحت بینی تلقی می‏شد و جز قدرت و نفوذ رای‏دهندگان ضمانت اجرایی نداشت.

مکه در سر راه تجارت بین مشرق و دنیای مدیترانه واقع بود و به همین عنوان‏در طی قرون شهرت و رونقی یافته بود.هم عراق و شام را به یمن متصل می‏کرد وهم ارتباط بین افریقا و آسیا را سبب می‏شد.ازین گذشته،قافله‏های تجارتی اهل مکه‏دایم بین شام و یمن در جریان بود و تهیه و تدارک این قافله‏ها عمده‏ترین اشتغال‏قریش بود.کمتر قافله‏یی از مکه به شام و یمن عزیمت می‏کرد که اکثر قریش مکه‏زن و مرددر آن سرمایه‏یی نگذاشته باشند و در مراجعت بهره‏یی و نفعی از آن چشم‏نداشته باشند.ازین رو غالبا گزارش عزیمت و بازگشت قوافل و احوال تجار وکاروانیان در طی این راههای دور و دراز مورد توجه عام بود و از جزئیات کارشان‏در صورت لزوم دایم به وسیله قاصدان به شهر خبر می‏رسید.کاروانها در بعضی‏موارد بسیار بزرگ بود و با ثروتهایی هنگفت.بعضی از آنها تا نزدیک دو هزار وپانصد شتر زیر بار داشت و تعداد کاروانیان در پاره‏یی موارد به سیصد نفر و بیشترنیز می‏رسید.این کاروانها از مکه پوست و چرم و ادویه و عطر و صمغ و سنا و نقره‏و طلا با خویش می‏بردند که بعضی ازین امتعه محصول یمن یا هند یا حبشه بود وآنچه از شام و مصر و فلسطین می‏آوردند،البسه کتان یا ابریشم،اسلحه، غلات،و زیت بود که همه مطلوب بدویان بود و در اسواق عرب خریدار بسیار داشت.

ثروت بعضی ازین قافله‏ها گاه تا پنجاه هزار دینار و بیشتر می‏رسید و غالبا سودی که‏از آن عاید اهل مکه می‏شد بقدر نیمی از سرمایه و گاه بیشتر بود.مخارج کاروان هم‏عبارت بود از کرایه شتر،اجرتی که به‏«دلیل‏»و«خفیر»پرداخته می‏شد،و هدیه‏یی که‏به شیوخ و امرا و قبایل سر راه می‏دادند.اما حاصل تجارت خوب بود و حتی گاه‏هر دیناری یک دینار سود می‏داد.

ازین تجارت،خانواده‏های بزرگ مکه‏بنی امیه،بنی مخزوم و دیگران‏ثروتهای گران اندوخته بودند و این ثروتها را ربا بر افزون می‏کرد.ربا را تجار قریش‏نوعی بیع تلقی می‏کردند و بهره آن را دیناری یک دینار مطالبه می‏کردند.مضاربه هم‏در مکه رواج داشت و بدین گونه هر اندک سرمایه‏یی هم می‏توانست برای صاحب‏خود عایدیی قابل ملاحظه تامین کند.در مکه تجارت شغل همه بود و کس که تاجرنبود نزد قوم به چیزی شمرده نمی‏شد.حتی زنها نیز به کار تجارت شوق و علاقه تمام می‏ورزیدند.چنان که مادر ابوجهل به تجارت عطریات مشغول بود، زن ابوسفیان‏با کلبیهای شام معامله داشت،و خدیجه بنت‏خویلد از سالها پیش از آن که به ازدواج‏محمد ص درآید با شام تجارت می‏کرد.

وجود کعبه نیز که از قدیم پرستشگاه اعراب به شمار می‏آمد از اسباب عمده‏رونق تجارت و امنیت طرق در مکه بود و قریش که متولی این معبد بودند بیش ازسایر اعراب از مواهب و عواید آن بهره می‏بردند.با این همه،کعبه اختصاص به قریش‏نداشت و زیارتگاه اعراب به شمار می‏آمد.هر قبیله‏یی در آنجا بتی داشت و بالغ برسیصد بت درین خانه بود.حتی نصاری هم آنجا بر روی ستونها و دیوارها صورت‏مریم و عیسی و تصویر فرشتگان و داستان ابراهیم را نقش کرده بودند.

در این پانتئون جاهلی (2) ،اللّه خدایی بزرگ به شمار می‏آمد اما نه یکتا بود و نه‏بی‏همتا.خدایان دیگر نیز در ردیف او بیش و کم پرستش می‏شدند.از جمله،وجود لات،منات و عزّی که قریش آنها را دختران خدا می‏شمردند مورد پرستش خاص آنها بود.لات ظاهرا خدای شمس بود و مادر خدایان به شمار می‏آمد.معبدش نزدیک طائف‏قرار داشت و لات در آنجا به صورت سنگی سفید پرستش می‏شد.منات خدای سرنوشت وعلی الخصوص پروردگار مرگ و اجل بود. معبدش هم بین مکه و مدینه بود در محلی‏به نام قدید نزدیک دریا و آن را به صورت سنگی سیاه می‏پرستیدند.عزی هم خدای‏زهره بود و معبدش در محلی بود به نام وادی نخله بین طائف و مکه.این خدایان‏البته اختصاص به قریش نداشتند اما قریش در تعظیم آنها اهتمام خاص می‏ورزیدند.

لات و عزی را ابوسفیان در روز احد همراه خویش آورده بود.با این همه در مکه،قریش و دیگر اعراب هیچ خدایی را بقدر عزی تکریم نمی‏کردند.گویند یک تن ازبنی‏امیه‏نامش ابواحیحه سعید بن عاص‏در بستر مرگ می‏گریست.ابوجهل که‏به عیادتش آمده بود گفت این گریه برای چیست‏آیا از مرگ می‏ترسی که هیچ کس‏را از آن گزیری نیست‏گفت نه،لیکن از آن می‏ترسم که بعد از من مردم عزی رانپرستند.ابوجهل گفت عزی را مردم به سبب حیات تو نپرستیده‏اند تا به سبب مرگ‏تو از پرستش وی دست بردارند (3) .غیر از عزی خدایان دیگر هم در بین این‏اعراب البته مورد تکریم واقع می‏شدند.چنان که قریش در جوف کعبه خدایی داشت‏که‏«هبل‏»خوانده می‏شد:بتی بود از عقیق سرخ و به صورت آدمی.اما دست راستش‏از قدیم شکسته بود و قریش برای آن دست دیگری از طلا درست کرده بود.درروز احد ابوسفیان نام این بت را به بلندی و عظمت‏یاد می‏کرد و در واقع از وی یاری‏می‏خواست.در کعبه و در سایر معابد این بتها مورد رجوع و توجه قریش و سایراعراب بودند.نسبت به آنها مراسم طواف و مسح و قربانی بجا آورده می‏شد.زنهای‏ناپاک درین مراسم کنار می‏ایستادند و به بتها نزدیک نمی‏شدند.آداب حج و طواف‏که قسمتی از آن در اسلام نیز باقی ماند،مورد توجه تمام اعراب بود اما قریش درترتیب حج بیش از سایر اعراب بر خود سخت می‏گرفت و این را برای خود مزیتی‏می‏شمرد.فال زدن با چوبه‏های تیر که از لام و میسر خوانده می‏شد نیز در نزدیک‏این بتها انجام می‏یافت و هر وقت مسافرت یا امر خیری پیش می‏آمد اعراب به این‏نوع فال دست می‏زدند.غیر از این خدایان که سیصد و شصت تا از آنها در جوف‏کعبه مورد پرستش بود اللّه هم مورد تعظیم و پرستش واقع می‏شد.اللّه البته دربسیاری احوال به انسان شباهت داشت اما خالق آسمان و زمین،فرستنده باران ومدبر عالم بود.مع هذا پرستش اللّه را مانع از عبادت و تعظیم خدایان دیگر نمی‏دانستند. حتی قربانیها و هدیه‏ها و نذرهای خود را نیز غالبا به این خدایان و خدایان‏دیگر تقدیم می‏کردند.چنان که بین جن و خدا نیز رابطه نسبت و خویشاوندی می‏پنداشتند و در بعضی موارد به آنها استعانت می‏نمودند و هدایا و نذور تقدیمشان می‏کردند.این جنیها در نزد آنها عبارت بوده‏اند از موجوداتی نامرئی و قاهر که غالبا در غارها،کنار چشمه‏ها،و نزدیک صخره‏ها زندگی می‏کرده‏اند و در بعضی موارد به صورت‏جانوران نیز در می‏آمده‏اند.اینها که مخصوصا شبها و آن هم غالبا در جاهای خلوت‏و دور افتاده به گشت و گذار می‏آمده‏اند می‏توانسته‏اند برای انسان منشاء سود و زیان‏و خیر و شر شوند.ازین رو لازم بوده است که توجه و عنایت آنها جلب گردد و باعبادت و تقدیم هدیه و نیاز از مضرت و آسیب آنها اجتناب شود.به موجب پاره‏یی‏روایات،تکریم درختان حرم از خیلی قدیم نزد اعراب شایع بود چنان که بریدن و کندن‏آنها تا مدتها بعد از اسلام نیز مکروه شناخته می‏شد و مایه جلب آفات و بلایا (4) .پرستش سنگ هم در بین بیشتر طوایف رواج داشت چنان که وقتی عرب به سفر می‏رفت،سنگی‏همراه خویش می‏برد تا آن را پرستش کند.با این همه اگر در راه سنگی دیگر می‏یافت‏که از آنچه همراه داشت زیباتر می‏نمود همان را برمی‏داشت و اولی را دور می‏انداخت (5) . این نیایش سنگ در نزد اعراب بازمانده‏یی بود از آنچه نزد عبرانیهای قدیم رایج‏بود که از سنگ برای تقدیم قربانیهای خویش استفاده می‏کردند (6) چنان که تقدیم نذورو قربانیها بین اعراب نیز تداول داشت.اما نزد آنها این هدایا و نذور و این مراسم‏حج و قربانی که در مورد نیایش جن و بت و خدایان به عمل می‏آمد بکلی مربوطبه حوائج دنیوی و لوازم معیشت و زندگی بود.اعتقاد به بقای روح و دنیای دیگرنزد عرب مقبول نبود.نزد آنها زندگی با مرگ پایان می‏یافت و آن سوی مرگ دیگرچیزی نبود.اگر چیزی ازین مقوله به گوش عرب خورده بود از قول یهود و نصاری‏بود و کسی نیز آن را باور نداشت.این فکر را هم یهود ظاهرا از ایرانیان آموخته بودندو ازین رو بعضی از فرقه‏های قوم آن را لازمه دیانت نمی‏شمردند.به هر حال اعتقادبه حیات بعد از موت را اعراب خرافه تلقی می‏کردند و از آن بابت دغدغه‏یی به خاطرراه نمی‏دادند.درست است که آداب و مراسم طواف و قربانی را نسبت به بتان بجامی‏آوردند اما به دیانت چندان علاقه‏یی نمی‏ورزیدند.با این همه به سبب احترام وعلاقه‏یی که به خون و نسب و آباء و اجداد خویش نشان می‏دادند به دیانت پدران نیزعلاقه‏یی می‏ورزیدند و بدگویی از عقاید پدران خویش را در حکم بدگویی از آنها تلقی‏می‏کردند.همین نکته از اسباب عمده مخالفت قریش و سایر اعراب بود با اسلام.

سبب دیگر آن بود که با تسلیم به اسلام خود را از تمام لذتهایی که بی‏اعتقادی به حیات‏بعد از موت آنها را در ارتکاب آن لذات مجاز کرده بود محروم می‏دیدند.در واقع‏هیچ چیزجز آنچه مروت خوانده می‏شدعرب جاهلی را از لذات و منافع خویش‏باز نمی‏داشت.زنا البته مذموم نبود اما آن را به مثابه تجاوزی به ملک و حق شوهرزن تلقی می‏کردند.از قتل نیز اگر اجتناب می‏شد به سبب بیم از قصاص و حمیت بود.سرقت و غارت هم مخصوصا اگر با جنگ و زور همراه بود عیب و عاری به شمارنمی‏آمد.قمار تفریح عام بود و گاه ممکن بود برنده بازی کسی را که در بازی می‏باخت ببرد (7) .چنان که ربا حتی به صورت اضعاف مضاعف که داشت رایج بود و نوعی‏معامله شمرده می‏شد و بسا که تاجر قریش در این کار مروت عربی را هم فراموش می‏کرد.

رباخوران قریش فقرای مکه و اهل بادیه را در واقع غارت می‏کردند.درمواقع تنگدستی بدهکار غالبا از پا در می‏آمد و خود و کسانش برده و مزدور طلبکارمی‏شدند.اینها موظف بودند برای او مجانی کار کنند و با این بیگاری وام خویش رانیز بپردازند.وام را به تفاریق از دسترنج‏خویش می‏دادند و ضریبه یا خراج نام داشت.

این سرنوشت غالبا مخصوص بدهکار اهل شهر بود اما بدوی که بادیه را در پشت‏سر داشت می‏توانست طلبکار را مدتها دل مشغول بدارد و آخر نیز از آنچه طمع‏دارد جز اندکی بدو نپردازد (8) .زیرا برای بدوی تعهد و سوگند را اعتباری نبودچنان که تاجر قریش نیز از این حیث دست کمی از بدوی نداشت و بسا که مال‏مردم را می‏خورد و ورشکست می‏شد،بعد هم ادعا می‏کرد که بدویان راه را زده‏اندو کالایش را برده‏اند.البته بدوی هم از راهزنی ابایی نداشت علی الخصوص درمواقع تنگی و سختی که طریقی دیگر برای معیشت نمی‏شناخت.تاجر قریش بدوی‏را که از راههای صحرا و منازل بین راه به خوبی آگاه بود غالبا برای راهنمایی وحمایت کاروان خویش همراه می‏برد اما از منافع بازرگانی خویش چیزی به او نمی‏داد.در معامله او را مغبون می‏کرد و در هنگام حاجت هم جز با بهره سنگین به اووام نمی‏پرداخت.به همین جهت بدوی همواره از تاجر قریش شکایت داشت و او رادر حرص و طمع به سگ ماهی( قرش یا قریش)مانند می‏کرد که جانوران دریارا به دندان می‏درد و می‏خورد.این شکایت همواره و در هر جایی که بین کار وسرمایه برخوردی چنین ظالمانه و دور از عدالت بوده است وجود داشته است (9) .

مکه مقارن پیدایش اسلام تقریبا زیارتگاه همه اعراب بود و سرزمینی ایمن‏و مقدس محسوب می‏شد.آنجا هیچ کس مورد تعرض و تجاوز نمی‏شد و هیچ حیوانی‏عرضه قتل و آزار نمی‏گشت. سالی چهار ماه‏در ماههای حرام‏از تمام نواحی ونقاط جزیره،اعراب به مکه می‏آمدند و مراسم و آداب عبادت و طواف خویش را بجا می‏آوردند.خانه کعبه البته مرکز این مراسم بود و به همین جهت از قدیم اعراب‏بر سر تولی آن کشمکش کرده بودند:این کار در قدیم یک چند در دست عمالقه‏بود بعد از آن به ترتیب در دست جرهمیها و خزاعیها افتاد تا به قریش رسیده بود که‏درین زمان تولی آن را در دست داشتند.در همین ایام بود که به موجب روایات مشهورابرهه سردار حبشی که در یمن فرمانروایی داشت‏ظاهرا به قصد عبور از مکه و شاید حمله‏به ایران نیزبه این شهر رسید و در صدد خراب کردن خانه کعبه برآمد:با تعدادی فیل،اما کارش از پیش نرفت و عبدالمطلب که متولی کعبه بود با او گفت و شنود کرد،با تفصیلی که در روایات به اختلاف نقل شده است.

وجود کعبه از اسباب عمده توجه اعراب به مکه بود و به همین سبب از اطراف‏جزیره همه ساله اعراب به مکه می‏آمدند و در بازارها و منازل بین راه امتعه و افکارخود را نیز عرضه می‏کردند. این رفت و آمد مستمر اعراب در مکه،آنجا را تا حدی‏مرکز مبادله افکار و تمایلات دینی نیز کرده بود.

قافله‏یی که از مکه بیرون می‏آمد در سر راه خویش واحه‏ها و شهرهایی می‏یافت.در راه شام،از یثرب‏شهری که بعدها مدینه خوانده شدعبور می‏کرد و درراه یمن،از طائف.بیرون ازین راه که در شمال از حجاز و در جنوب از تهامه می‏گذشت در یک سوی وی دریای احمر بود و در سوی دیگر صحراهای قفر،نجد و یمامه در مشرق و دو بادیه هولناک نفوذ و دهناء در شمال و جنوب آنها.راه‏بازرگانی هم که از یثرب و طائف می‏گذشت جای جای صحرا بود و ریگهای تفته.البته‏در حواشی صحراها کوههایی بود غالبا خشک و برهنه که فقط گاه گاه و با فاصله‏های‏زیاد در آنها نشانه‏هایی از حیات و نبات دیده می‏شد.صحرا که فقط رگبارهای مناطق‏حاره گه‏گاه آن را سیراب می‏کرد به ندرت مرتعی داشت که شتر اعرابی در آن می‏چرید و شاید نیز شتر مرغی یا غزالی به سرعت از کنار آن می‏گذشت.

در واحه‏های کنار راه شام از خیلی قدیم طایفه‏هایی از اعراب زندگی کرده‏بودند که تاریخ احوال آنها در روزگار محمد ص فراموش گشته بود.ازین اقوام الواح‏و قبور و آثار و نشانه‏هایی باقی بود که از آن میان آنچه هم اکنون باقی است نشان‏می‏دهد که این طوایف عرب یا نبطی بوده‏اند اما در عهد پیغمبر که داستان این اقوام‏از یاد رفته بود این آثار را متعلق به اعراب بائده می‏شمردند که غالبا قوت و هیکل غریب و غیر عادی می‏داشته‏اند و در بلای طوفان هلاک شده بودند.داستانهایی ازاحوال آنها نیز در حکایات راجع به طسم و جدیس و عاد و ثمود نقل می‏شد که‏مشحون بود از افسانه‏های جالب و عبرت انگیز.در جای این نسلهای فراموش شده‏و در صحراها و واحه‏های اطراف در روزگاری که محمد ص می‏زیست اعراب بدوی‏زندگی می‏کردند. خیمه‏هاو شترهایی که در اطراف خیمه‏ها می‏چریدهمه جاتعداد آنها را نشان می‏داد.بدویها غالبا بت پرست بودند و به ندرت در بین آنها طوایف‏نصاری دیده می‏شد.یهود بیشتر در یثرب و قرای مجاور آن زندگی می‏کردند واعراب بت پرست غالبا بدوی بودند.

کار بدویها شتر چرانی بود و جنگ.این جنگها هم یا برای دست‏یافتن به آب‏و چراگاه همسایه بود و یا به خاطر انتقام گرفتن از تجاوز او.و به سبب این جنگهاکه گاه تا چندین نسل دوام می‏یافت قبیله‏های منسوب و مجاور متحد می‏شدند یا ازهم جدا می‏شدند.جنگ که به پایان می‏رسید از دشمن مغلوب نشانی نبود.کشته وغنیمت داده بود اما با تصمیم انتقام و تلافی به دامان صحرا گریخته بود.قبیله غالب‏هم در واحه‏هایی که به دست آورده بود چادرهایش را می‏زد و شترهایش را به مرتع‏می‏فرستاد.شترهای غارتی داغشان عوض می‏شد و غنیمتهایی که به دست آمده بودبین جنگجویان تقسیم می‏گشت.اما باز اسب تازی در نزدیک چادر شیهه می‏کشیدتا اگر جنگ دیگر پیش آید قبیله فاتح غافلگیر نشود.وقتی صلح و امنیتی بود بدوی‏بیخیال درون خیمه یا کنار چشمه با کسان و یاران خویش می‏نشست.نبیذ خرما و شیرشتر می‏نوشید و غذایی را که از پیه شتر و خرما یا گوشت قدید و آرد درست می‏شدمی‏خورد.گاه نیز در شهر مجاور به تجارت می‏رفت،عیاشی و قمار می‏کرد و شراب‏می‏خورد و به شعرهای پوچ و گزافه‏آمیز شاعران که از غارتگریها،باده‏گساریها وعشقبازیهای خویش یاد می‏کردند،گوش می‏داد و لذت می‏برد.این زندگی برای اومجالی برای اندیشیدن به خدا،به سرنوشت انسان و به زندگی ماوراء قبر نمی‏داد واین گونه اندیشه‏ها در خاطرش نیز نمی‏گنجید.

در انتهای راه بازرگانی جنوب که از طائف می‏گذشت‏سرزمین یمن بود:عربستان خوشبخت (10) و مرکز عطر و ادویه.با همین سرزمین بود که داستان بلقیس ملکه سبا و سلیمان پادشاه یهود مربوط می‏شد;و تاریخها و داستانهای بسیار با این‏اعراب جنوب‏یمانیهاارتباط پیدا می‏کرد.در همین نواحی بود که اقوام معین‏قدرت و دولت به هم رسانیده بودند و حتی با مصر نیز رابطه‏یی پیدا کرده بودند.حمیریهای اینجا نیزمدتها قبل از عهد محمد ص‏با ایران و روم مراوده یافته بودند واین روابط آنها را با آیین نصاری و یهود آشنا کرده بود.حبشیها و در دنبال آنها نیزایرانیها به این سرزمین آمده بودند و عربستان سعید به دست اجانب افتاده بود.چنان‏که مقارن عهد پیغمبر یک والی ایرانی‏نامش باذان‏در آنجا حکمرانی داشت.اعراب‏این ناحیه نیزمثل اعراب حجاز و شام‏بت پرست بودند با همان رسوم و آدابی که‏نزد قریش و سایر اعراب مکه رایج بود.

تجار قریش که بین یمن و شام نوعی ییلاق و قشلاق تاجرانه داشتند،البته درطی سفرهای خویش از عقاید و آداب و همچنین از قصص و حکایات اهل کتاب‏چیزی به گوششان می‏خورد. اما این عقاید و حکایات که از خدا و رستاخیز و حساب‏و کتاب آخرت خبر می‏داد در قلوب آنها که آگنده از منفعت‏جویی و لذت طلبی‏بود تاثیری نداشت.گذشته از این سفرهای بازرگانی، چیزهای دیگر نیز بود که‏قریش را با عقاید و افکار سایر اعراب آشنا می‏کرد:حج و اسواق. مخصوصا درین‏اسواق که قبایل مختلف امتعه خویش را جهت معامله عرضه می‏کردند متاع شعر وخطابه نیز خریدار داشت و افکار و عقاید هم در طی شعر و خطابه مبادله می‏شد. زندگی عرب در آنچه مخصوصا ازین شعر جاهلی مانده تصویر شده است.اگر هم‏در میراث ادب جاهلی چیزهایی هست که ساخته ذوق و خیال راویان بعد باشد بازبیشک نشانی است از آنچه عرب جاهلی داشته است.هیجانی وحشی و سرکش درعشق شاعر جاهلی و در شعر و ترانه او هست که رنگ تندی به سخن او می‏دهد.

قصایدی که به نام معلقات مشهور است روشنگر این دعویست.با این همه هیچ‏شعری مانند قصیده شنفری روح و ذوق واقعی عرب جاهلی را نشان نمی‏دهد وعبث نیست که آن چکامه را لامیه عرب خوانده‏اند.در تمام این گونه اشعار که غالبامشحون است از عشق،از شراب،از شکار و از جنگ آنچه بیشتر به چشم می‏خوردفقدان احساسات دینی‏احساسات صادقانه و صمیمی‏است.حتی سایه مرگ که‏شاعر جاهلی را در بیابان بی‏فریاد دنبال می‏کند روح او را به آرامش و سکون دین نمی‏خواند،به شور و آشوب زندگی دعوت می‏کند و همین نکته است که دعوت محمد ص و قبول پیام او را تا آن حد برای عرب جاهلیت دشوار می‏کرده است.

منبع: برگرفته از کتاب حکمت انسی
سید احمد فردید

پی‏نوشتها

1.نام مکه را بطلمیوس Makaraba ضبط کرده است و گویند آن لفظ عربی از یک ریشه قدیمی‏جنوبی است متضمن معنی قدس و مقدس و پیداست که جنبه مذهبی شهر همان گونه که در روایات‏اسلامی آمده است بسیار قدیمی است.در باب احوال مکه در دوره قبل اسلام رجوع‏شود به کتاب لامنس کشیش،هر چند در باب تحقیقات وی سخنها هست: Lammens, La Mecque a| la veille de l|Hegire, Beyrouth, 1924. 2.پانتئون Pantheon :مجمع خدایان یونان قدیم است،و در این جا به معنی مجموعه خدایان اعراب جاهلی به کار رفته است،مجازا. 3.کلبی،الاصنام/23. 4.ابن برهان الحلبی،السیرة الحلبیه 1/15. 5.بلاذری،انساب الاشراف/132. 6.Tor Andrae, Mobammed, 1956, 13-14 7.ابن واضح یعقوبی،تاریخ یعقوبی 2/34. 8.Lammens,La Mecque,146 9.تاریخ ایران بعد از اسلام، تالیف نگارنده 1/85-284. Arabia Felix.10