چهاردوره فرهنگي در تاريخ
اگر شرق را در حکم مادة المواد تلقی کنیم،ادوار بعدی در طول تاریخ،این دوره وفرهنگ را نهان کردهاند.اکنون اگر این مادة المواد را در مرکز قرار دهیم و دوایری دورآن فرض کنیم،هر دایره نماینده فرهنگ و تیپ و صورت نوعیهای خواهد بود.هردایرهای که محیط بر دایره دیگری است در واقع حجابی برای آن دایره استیا به عبارتدیگر دوایر محیط،دوایر محاط را در خود میپوشانند و صورت نوعی و روح خود رابر آنها میزنند.از اینجا همواره فرهنگهای لاحق از فرهنگهای سابق چون مواد بهرهمیگیرند و بقایای فرهنگ قدیم برای فرهنگ جدید در حکم ماده استبرای صورتنوعی و روح جدید فرهنگی که بر تفکرات و اعمال مسلط است. اگر تفکر غالب عقلانیاست،دین نیز به تبع تفکر و فرهنگ عقلانی،در حکم ماده،صورت و وجهی عقلانیپیدا میکند و مسخ میشود.
برای سه دوره یونانی،مسیحی و جدید میتوان سه صورت نوعی«جهان مداری»، «خدامداری»و«انسان مداری»را فرض کرد (2) که به حقیقتبسیار نزدیک است،زیرا دراین سه دوره بزرگ تمدن و تفکر و هنر سه تیپ مذکور را به عیان میتوان مشاهده کرد،هر چند که آثار غیر مسلط بیگانهای نیز میتوان در این سه دوره مشاهد کرد.امابه هر صورت موضوع غالب همان است که مدار فرهنگ بر آن دایر شده است.
در دوره اول یعنی دوره شرق که عصر ادیان و اساطیر است،صورت نوعی عقلی وحقیقتحاکم بر افکار و اعمال«خدا انگاری»یا نحوی اعتقاد به الوهیت آمیخته به شرکاست (3) ،از اینجا اصل و مبدا و معاد همه چیز به خدا یا خدایان رجوع داده میشود.در ایندوره مردم به هنگام نظر و عمل رجوع به کلام خدا یا خدایان میکنند،و همه شئوناتحیات این جهانی و آن جهانی آدمی در دین یا میتولوژی معین میشود.حتی نحوه نشستنو برخاستن و خوابیدن و آتش درست کردن نیز مطابق دین یا میتولوژی انجام میگیرد.دراین دوره سعی آدمیان در این بود که به مبادی ازلی تشبه جویند.هنرمند این دوره وجودخود را مهبط الهام خدا یا خدایان میدانست و این بر قدر او علی الخصوص شاعران کهدر این تفضل برتر بودند میافزود.از این رو هنرمند متکفل ابداع یا محاکات عالم قدسیو مظاهر این عالم بود.با این وصاف«حقیقتشرق» (4) نسبتبه ادوار بعدی،دایره مرکزیاست.اما وجه میتولوژیک این دوره در حقیقت اولین حجابی است که از نسخ تفکرشهودی و الهامی عارض بر تفکر آسمانی و وحی الهی شرق حاصل میگردد.هنرمیتولوژی نیز نسبتبه هنر دینی چنین وضع و مقامی دارد.
این هنر گرچه اولین حجاب هنر دینی است اما به یک اعتبار صورت ممسوخ هنردینی هنوز از عالم غیب بیگانه نشده است.اگر چه موضوع بنیادی این هنر همان طاغوت وخدایان و ارواح هستند،اما به هر تقدیر تفکر شهودی و حضوری غالب در این دوره نشانهآثار تفکر معنوی دینی است که اولیاء و انبیای ادیان حامل آنند.هنرمند در چنین جهانیاز غیب و عالم قدس حکایت میکند و غالبا به سوی عالم خدای قهر میرود،چنان کهمصریان و آشوریان و سومریان و یونانیان رفتهاند.در این دوره صورت خیالی متکفلوصف الوهیت مبدا یا خدایان است تا وصف جهان و انسان طبیعی.در حقیقت طبیعت نیز برای هنرمند این عصر حقیقت physis ما قبل یونانی چنین است.از اینجا ما وراء الطبیعی خود را متجلی میسازد.چنانکه (symbolic) بر زبان عبارت مسلط میگرددو بشر در ساحتخیال سکنی زبان رمزی میگزیند و عقل فقط در مقام پیشگویی حوادث است.هنوزبرای آدمی خدایان و قدسیان (pantheon) به نمایش در اصالت دارند.اگر نمایشی در میان است در معابد مجمعخدایان میآید،و هرگاه پیکری ساخته و صورتی نقاشی میشودچونان ابداع نقش ازلی به معابد هدیه میشود و به مثابه سمبلها و رموز و آیاتی از عالمغیب و ارواح تلقی میگردد که حاوی رازها و اسراری از جهان دیگر است.متفکران اینعصر صورتهای خیالی را واسطهای برای اتصال و تماس و ارتباط با عالم دیگرمیانگارند.خلاصه اینکه«حقیقت»برای هنرمند این دوره امر قدسی و متعالی است وهنر متکفل محاکات و ابداع این امر مقدس و متعالی است.از اینجا مبادی ازلی و صورتو نقش و لحن ازلی(مانند تصویر بودا یا نیلوفر آبی)و مقادیر و صور افلاکی(مانندماندالا)ی مقدس جوهر تجربه هنری تلقی میشد (5) .هنر ما قبل یونانی-میتولوژیکتمثیل و رمزی هندی،چینی و یونانی ما قبل متافیزیک اساطیری و دیگر هنرهایاساطیری بین النهرین،ایرانی،آفریقایی و مصری همه از این نوع هنرها هستند و هر کدام ازاین هنرهای اسرار آمیز تجسم بخشیدن امور قدسی و روحانی را تاکید میکنند.
در دوره فرهنگ یونان و روم،به خدا و خدایان(الوهیت)اصالت داده نمیشود، متفکران یونانی خود زندگی کنیم،نه به کلامخدایان ( muthos) پس برای آتش درست کردن،به هرچه عقل حکم کند،عمل باید کرد ونه به امر خدایان».
مردم این دوره«حقیقت»را مطابقت علم با عالم واقع انگاشتند.به این جهتیونانیانرا کاسموسانتریست،یعنی«جهان مدار»یا«قائل به اصالت عالم واقع»نام نهادهاند.
کاسمولوژی یا متافیزیک جهان مدارانه معرفت غالب این دوره است.با فرهنگ ونانیحقیقتشرق بیش از پیش مستور میگردد.بنابر این با آمدن فرهنگ یونانی،شرق درظلمت قرار میگیرد و غرب در روشنایی.به این جهتشرق را غربزدگان مظهر دوران تاریکی یا ناتوانی فکری و چنانکه در نظریه اشپنگلر دیدیم دوران کودکی و شعر و خیالتلقی میکنند که باید در غرب کمال پیدا کند.پس از این دوران آنچه بیشتر غلبه پیدامیکند،روح فرهنگ دنیوی غرب است.حتی در قرون وسطی که به نحوی از انحاء شرقدوباره جلوهگری میکند،غرب به صورتی دیگر حجاب شرق میگردد.
از دوره یونانی همواره تفکر فلسفی غرب به نحوی حجاب کتب آسمانی و وحیالهی شرق شده بود،چنانکه این کتب از زمان فیلون یهودی اسکندرانی گرفته تا قرونوسطی و دوره جدید بر مبنای فلسفه نو افلاطونی و در دوره جدید فی المثل از سویاسپینوزا بر مبنای (subjectivity) به وجوه و انحاء مختلف مورد تفسیر قرارگرفته و خلاصه خود بنیادی غربزده (6) شده است.لکن حقیقت آن همچنان محفوظ میباشد.
در یونانیت و تفکر یونانی،جهان مداری موضوع بنیادی تفکر و عمل است.البتهخدایان هم هستند،اما با بسط و غلبه فلسفه آنچه غالب است ما بعد الطبیعه عقلانی است.
به عبارت دیگر با آمدن تفکر یونانی،تفکر چنان وضعی پیدا میکند که خدا و خدایانقدیم و-از آنجا شرق-بر مبنای متافیزیک به تجربه در میآیند و به تعبیری وقتیمتافیزیک میآید خدایان یونان هبوط میکنند و یا از عالم بشری میگریزند و در فلسفهارسطو و افلاطون صورت مفهومی کاسموسانتریک(جهان مدارانه)پیدا میکنند.
در هنر یونانی صور خیالی متکفل محاکات از خارج است.هنر یونانی و رومی بیشتربه تقلید و محاکات از خارج پرداخته همانطور که در آن دوره ملاک حقیقت،انطباق فکربا خارج و واقعیت است.این هنر هم بنابر تفسیری که تفکر یونانی-رومی از حقیقت داردوقتی میخواهد به بیان حقایق بپردازد مرزی میان«بیان حقایق»و محاکات«واقعیتخارجی»نمیبیند.«بیان حقایق»که هنرمند در اینجا متکفلاش است مساوی با محاکات واقعیتخارجی است.یعنی حقیقت هنری مساوی با تقلید و حکایت از اقعیتخارجیو وصف دار فانی و عالم نفسانی است.
تفکر و هنر جهان مدارانه یونانی پس از سپری کردن عصر شرق در یونان(قرن پنجم وششم قبل از میلاد)چهره بسته است.نخستین خود آگاهان(دانایان یا فیلسوفان)همه (Cosmos) میدانستند.از چیز-میرندگان و جاویدانان-را آفریده نظام جهانی اینجااندیشهای به تدریج تکوین یافت که جهان بینی و تفکری انتقادی مستقل از سنتمیتولوژیک و دینی یونان را در پی داشت.این تحول به مثابه انقلابی جهانی در تفکر و نخستین رخنه در روح شرقی عصر بود که حتی یونانی و میتهای تشبیه زدهاش-که بعدامادهای برای صورت نوعی متافیزیک گردید-در آن سکنی گزیده بود (7) .
بنابر تلقی و نظرگاه مردم قرون وسطای مسیحی و جهان اسلامی حقیقت عبارت ازخدا است. و همه حقایق به حقیقت او بر میگردد.از اینجا نام دوره تئیسم و خدا مداری رابر این دوره اطلاق کردهاند.هنر،سیاست،علم و همه امور در این دوره رجوع به خدا ودین آسمانی دارد، «تئولوژی»(الهیات)صورت معرفت غالب است (8) .
گرچه در دوره قرون وسطی«خدا شناسی»علم پایه محسوب میشود،اما تفکر یونانیبه صور خفی و جلی در تفکر دینی تصرف میکند و بعضا حجاب آن میشود.چنانکهفی المثل«توماس آکوئیناس» (9) متفکر مسیحی قرون وسطی گرچه برای خدا موضوعیت قائل است،فلسفه ارسطو را اساس تفکر خویش در تبیین عالم و خدا و انسان قرار میدهدو با صورت خدامدارانه ارسطویی کتاب آسمانی را که قبلا تحت تاثیر آرای متفکرانرومی و اسکندرانی قرار گرفته بود،تفسیر میکند.از اینجاست که در قرون وسطایمسیحی فلسفه یونان بسیار اهمیت پیدا میکند و حتی به نام دین از آن دفاع میشود وافلاطون،ارسطو و بطلمیوس چون اولیاء خدا تلقی میگردند.و این غربزدگی به معنیاخص لفظ است.خلاصه اینکه در قرون وسطای مسیحی فلسفه یونان غالبا بر افکار غلبهپیدا میکند اما نه چنان است که خدامداری مسیحی بالکل فراموش شود و همینفصل،فارق تفکر یونانی و مسیحی است.در اسکولاستیسیسم جدید نیز سعی در جمعارسطو و آرای جدید با کتب آسمانی است.
در مورد اسلام نیز بسیاری از حوالت و صورت نوعی تاریخ و فرهنگ اسلام پرسشکردهاند. مستشرقین غربی درباره اسلام بحثهای بسیار کرده و غالبا بر اساس ما بعد الطبیعهخود بنیادانه،کلام و فلسفه و عرفان و تفکر و هنر اسلامی را مطرح کردهاند.معهذا توجهبه این مباحث هم لازم است.با ظهور اسلام امری مطرح میشود که در یونانیتبه اینمعنی وجود ندارد و آن نبوت و وحی آسمانی است.فعلا تعبیرات امر و خلق و شهادت وغیب را با یونانیت مقایسه نمیکنیم،همین قدر میگوییم که در تفسیر قرآن،صورتافلاطونی و نو افلاطونی-در بیشتر تفاسیر کلامی و فلسفی-به آن دادهاند.با این همه بایدپرسید که چه صورتی مظهر تمدن اسلامی است.بیتردید در تمدن و فرهنگ اسلامی«اسم الله»و معرفت دینی«معرفت الله»غلبه دارد منتهی خدا شناسی را به دو معنی بایددر نظر گرفت،یکی ملاقی خدا بودن و دیگر وجود خدا را با دلایل اثبات کردن.تا آنجاکه قرون وسطی و جهان اسلامی خواسته ستخدا را اثبات کند لقاء خداوند از سرحضور به تعبیری از هیدگر جایش را به منطق الهی داده است.نمونه این امر هم بحثهایکلامی است که هر چه جلوتر آمده،منطق مطلق انگاشته شده و اصالت پیدا کرده است (10) .وسیاست غیر دینی جابرانه نیز به این نوع تفکر دامن زده است.ضمن آنکه روح دینی ومعنوی نهایتا به صور مختلف جلوههای خود را ظاهر ساخته و بر تفکر رسمی و غیر رسمی اغلب مسلط بوده است.
در قبال دو نحله یونانی و میتولوژی هنر،هنر مسیحی و اسلامی جلوههای دیگر ازهنر حقیقی شرق هستند.این دو هنر تا آنجا که به حقیقت مسیح و اسلام تقرب میجوینددر آنها صورت اسماء الهی به معنی حقیقی متجلی میگردد.پس در اینجا هنرمند ازوجوه الله و اسماء خداوند حکایت میکند.این همان هنر ما قبل یونانی با وجه دینی استکه در دورهای به صورت هنر اسلامی جلوه میکند.از اینجا هنرمند اسلامی وجهه همتشمصروف آن میشود که معانی دینی را بیان کند.در این مقام صورتهای خیالی که عرفاداشتهاند مشاهده و مکاشفه شاهد غیبی است و کسی که به مشاهده و مکاشفه شاهد غیبیدست پیدا کند دیگر وصف دار فانی و عالم نفسانی نکند.هنرمندی چنین نه تنها که هنرشرا چون دوره جدید به بیان درون زشتخود اختصاص نمیدهد و نمیرود که چون دورهیونانی بیان جهان فانی کند،بلکه حتی جهان باقی را هم به چیز نمیگیرد.در اینجامحاکات از جهان به هر دو شکلش(یعنی محاکات یونانی-رومی و جدید)از بین میرود.
گرچه هنرمند مسیحی بنابر مظهریت عیسی به اسم جمال و نحوهای خاص در تلقیتشبیهی درباره خدا و تجلیات الهی،از هنرمند مسلمان و هنر تنزیهی اسلامی فاصلهمیگیرد،اما بهر تقدیر او نیز به نحوی تلاش در محاکات و ابداع جلوات و تجلیاتحق تعالی در وجود مسیح و قدسین دارد.
با حقیقت دوره جدید،متفکران و شاعران این دوره به انسان در حکم دائر مدار عالماضالت میدهند.از اینجا الهامات ربانی دیگر نمیتواند در برابر فرهنگ انسانی(اومانیسم)اصالت داشته باشد.در ذیل چنین تفکری تاریخ تلاش و کوشش بشر است،«جهان واقع»، «خدا»و«خدایان»همه تابع اندیشه و فکر انسانیاند.عالم واقع هم ما هستیمو نیز همین ما هستیم که به آن صورت و واقعیت میبخشیم(در فلسفه کانت انسان به جایواهب الصور مینشیند).در این دوره اعتقاد به خدا بشر مدارانه و خود بنیادانه است،و اگرخدایی در فلسفه فلاسفه مشاهده میشود،خدایی است در ذیل اصالت انسان و از ایننظر،این دوره را آنتروپوسانتریسم تعبیر کردهاند،یعنی انسان مداری یا مذهب اصالتانسان،صورت معرفت این دوره«آنتروپولوژی»است.
دوره جدید با ترک صورت نوعی قرون وسطی آغاز میشود.امتیاز این تمدن از سایر تمدنها همان اومانیسمی است که از رنسانس بر فرهنگ بشری مسلط شد.این صورتنوعی که فعلا در همه جهان چونان صورت الصور است،ذات تفکر دنیوی است وحوالت تاریخی دوره جدید تلقی میشود و مبنای آن بر خود بنیادی یعنی نیست انگاریمضاعف است.بر بنیاد این نیست انگاری است که بشر خود را بنیاد هر امر و هر چیزیمیانگارد.
با توجه به مراتب فوق،هنر جدید جز از بشر و انسان دور افتاده و مهجور از درگاه خدا سخنی نمیگوید.خدا نیز در اینجا صورت بشری به خود میگیرد.پس در هنر جدید کهوجه نخستین هنر دینی ما قبل یونانی را نیست میانگارد با رجوع خود بنیادانه به یونان وروم صورت نوعی جدید را بر همه هنرهای قدیم میزند.
اصلا سنگ بنای هنر جدید بر«اومانیسم»گذاشته شده است.این نحله باطل هنریهرچه پیش میرود چون اصل آن بر دور شدن از جهان است،قربش با نفس اماره بیشترمیشود. همین است که هنر معاصر بیشتر امور را به نحوی با انانیت و نحنانیت انتزاعینموده و از انضمام و همبستگی با امور انضمامی خارج دستبر میدارد (11) و غالبا ظهوراتنفس اماره بشر جدید را بیان میکند و بدین جهت است که میبینیم هنر جدید به نهایتزشت است و اکثر صور خیالیاش همان اشکالی است که در قدیم شیاطین را آنطورمیکشیدند.این به جهتشیطانی شدن درون بشر امروزی است.او چون نفس پرست است،هر قدر که به درون خودش میرود زشتتر میشود.حتی کثیری از تابلوهای جدید ازتمامی اشباح و صوری که در قدیم برای شیاطین کشیدهاند زشتتر و مشمئز کنندهتر است.
به هر تقدیر طی چهار دوره تاریخی،صورتهای نوعی مختلفی بر فرهنگ و تمدنبشری حاکم گردیده است.چنانکه دیدیم در دوره جدید غلبه با صورت نوعی بشریاست که باید از آن به عنوان آخرین صورت غرب نام برد.در آنجا که سخن از حقیقتشرق گفتیم و آن را مستور در حجب متعدد تلقی کردیم،باید این را افزود که اومانیسمآخرین دایرهای است که بر روی دوایر دیگر قرار میگیرد.
حال پس از این مقدمات میتوانیم بگوییم که چهار صورت کلی فرهنگی و هنریپاسخی است که متفکران و مورخان غربی در برابر پرسش از حقیقت و صورت تمدنهاذیل ما بعد الطبیعه جدید دادهاند.
پینوشتها:
1)این نظر اغلب با اعمال متافیزیک تاریخی بر تاریخ شرق در بادی نظر دارای وثاقت ذاتی است.
cosmoIogism و 2)مدار تفکر یونانی مبتنی بر کاسموسانتریسم و کاسمولوژیسم( cosmocentrism ) یعنی مذهب اصالت جهان و جهان شناسی است،حال آنکه بر تفکر theoIogism ) یعنی theocentrism و قرون وسطی تئولوژیسم وتئوسانتریسم( مذهب اصالتخدا و خدا شناسی،و در دورهجدید آنتروپوسانتریسم و آنتروپولوژیسم( anthroocentrisme ) یعنیمذهب اصالت انسان و انسان anthrooLogisme و شناسی غلبه پیدا میکند.
3)شرک به نحوی تصرف در اسماء الهی نیز محسوب میشود.حضرت علی علیه السلام در خطبه اولنهج البلاغه هنگامی که از اوضاع فکری عصر جاهلیتسخن میگوید،چنین میفرماید:«گروهیخداوند را به خلقش تشبیه میکردند،برخی در اسم او تصرف میکردند. »در همین دوره است که بهسخن شارحان بت پرستان«لات»را از الله و عزی را از عزیز و منات از منان گرفته بودند.دهریان(عقلی مذهبان)عرب ستارگان و ماه را میپرستیدند و زنان را در زمره حیوانات تلقی میکردند.
4)شرق در اینجا محدود به معنی سیاسی و جغرافیایی نیستبلکه از آن معنایی فرهنگی و معنوی ودینی استنباط میشود.
5)در صومعههای بودایی که شمایل سازی بسیار اساسی است،مؤمنان بودایی برای آنکه نسخه بدلی ازبودا باشند سعی میکردند از راه تکثیر تصویر بودا و متون بودا به این مهم دستیابند.از این روتشبه به مبادی قدسی و نمونههای ازلی دیانتبودایی جوهر این دین بود. ذکر منشا آسمانی هنر دردین هندو به صراحت آمده است.بر حسب ایتریا براهمانا ( (eva) ها نام aitareya Brahmana) هر اثر هنری درعالم خاک،به تقلید از هنر دوا خدا یا موجود سماوی و الهی هندو که در ادوار بعدیندرتا به دیوان شریر اطلاق شده، پرداخته شده است،«چه فیلی که از گلی پخته باشند،چه شیئیرویین،چه جامهای یا شیئی زرین یا گردونهای که به قاطر میبندند»،دواها برابر فرشتگاناند.
(myth) مسیحی که منشایی آسمانی به بعضی تصاویر معجز اثر نسبت میدهند، قصص نیز متضمنهمان معنیاند.بنابر این در ساحت هنر میتولوژیک شرقی آدمی باید به«روح ابداع الهی»که هنرمندازلی(نقاش ازلی و...)است روی آورد و در ساحت صنایع مستظرفه ( artisanat) به کار گیرد.رکبه:هنر مقدس،بورکهارت،ص 10.
6)غربزدگی به معنی اعم عبارت است از نیست انگاری حق و حقیقت و غفلت از حقیقت و مبداحقیقی عالم و آدم که به دو صورت خود بنیادانه-که انسان خود را حقیقت تلقی میکند وبنیاد اندیشانه-که انسان موضوع«غیر حق و حقیقت»را اصیل میپندارد به پیدایی میآید، اینموضوع میتواند جهان،خدایان یا خدای باطل طاغوت باشد.
7)مسائل تاریخ فلسفه،تئودور اویزرمان،ترجمه پرویز بابایی،تهران،نگاه،1358،ص 11.
8)یکی از نویسندگان و معلمین فلسفه در کتاب قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی(جلد دوم،تالیف غلامحسین ابراهیمی مزینانی،تهران،انجمن حکمت و فلسفه و مرکز نشر دانشگاهی،1360،ص 244)بر این سخن که در دوره قرون وسطی مدار تفکر فقط خداست اعتراض کرده و آثارمتفکرین،علما و دانشمندان در زمینه طبیعیات و ریاضیات(مانند ابن هیثم،کمال الدین فارسی،ابوریحان بیرونی،ابن سینا و...)را دال بر طرح مطالبی غیر از مساله وجود خدا دانسته است.این راناقض تقسیم(قسمت)تاریخ به ادوار سهگانه تاریخی(یونان، قرون وسطی و جدید)پنداشته است.
مطلبی که در آغاز باید بدان اشاره کرد و تذکر داد این است که دائر مدار بودن خدا در فلسفه قرونوسطی به این معنی نیست که دیگر بحث از طبیعیات و ریاضیات و سیاست مدن و تدبیر منزل و...
منتفی شود.آیا طبیعیات و ریاضیات و سایر علومی که مورد تجسس و مداقه و بحث و نظر عالماناست مگر مظاهر و جلوهها و مخلوقات با واسطه و بیواسطه خدا نیستند؟به علاوه خدامداری قرونوسطی صورت نوعی غالب بر تفکر بشری است.نویسنده محترم در دنباله بحث قاعده«الحد لایکتسب بالقسمه»در باب دوره جدید نیز همان اعتراضات را به نحوی دیگر دارد.قبل از این دوجهان مداری یونانیان را مورد شک قرار میدهد و مینویسد که اساسا حد تاریخ را نمیتوان تعیینکرد،حال آنکه اصلا مطلب«مطلب حد»نیست.بحثبر سر صورت نوعی تاریخی است و ترقی وتقدم تاریخی.
Thomas Aquinas بزرگترین متفکر قرون وسطی(قرن سیزدهم)و مؤسس فلسفه 9) و کلام رسمیکلیسای کاتولیک(اسکولاستیک)فلسفه او امروز تومیسم نامیده میشود. (Neo Thomism) خواندهاند.این دو آخرین صورت تجدد زده تومیسمرا نوتومیسم تجارب فلسفی مسیحیت کاتولیکی درقلمرو اسکولاستیسیسم (Scholasticism) محسوب میشوند.
10)چند پرسش در باب فرهنگ شرق،احمد فردید،مجله فرهنگ و زندگی،شماره اول،ص36.
11)در آغاز جهان بیرون با صورتی نفسانی مورد محاکات و ابداع هنر کلاسیک و رمانتیک جدید بوداما به تدریج غلبه با محاکات و ابداع جهان درونی و نفسانیات صرف مطلوب گردید.
استاد : عبد الحسین زرینکوب
1- اعراب و کعبه
در پایان روزگار ساسانیان که ایران و بیزانسدو دولت بزرگ آن روز جهانآخرین رمق خود را در جنگهای خونین بیفایده چندین صد ساله خویش از دست دادهبودند و تعدی و نفاق و پریشانی آنها را به ورطه سقوط میکشانید در ورای ریگزارهایخشک عربستان،در سرزمین حجاز که تقریبا فراموش عالمی بود نیروی تازهییپدید آمد که بزودی بالید و برکشید و دیری برنیامد که طومار قدرتهای بزرگجهان را در هم نوشت.این نیروی تازه،اسلام بوددین محمد صکه در مکهپدید آمد و به اندک زمان سرنوشت جهان را دگرگون کرد.
مکه شهری کوچک بود در سرزمین حجاز عربستان که در انتهای درهییدراز بین کوهها واقع بود:کوه ابو قبیس در جنوب شرقی و کوه قعیقعان در غرب.قسمت کهنه شهر در ته این دره بود که وادی و بطن مکه خوانده میشد و مرکز آنبطحا نام داشت.خانههای این قسمت به کعبهمعبد قدیم عربنزدیک بود و درعرصهیی که بین کعبه و این خانهها قرار داشت مجلس یا«نادی»قوم بوددارالندوه،که رؤسای خانوادهها و کسانی که سنشان از چهل کمتر نبود در آنجا گرد میآمدند ودر باب کارهای عام تبادل نظر میکردند.خانههای واقع در نشیب تپهها و دامنه کوههاغالبا محقر بود و تعلق به خانوادههای کم مایه داشت.گرمای خفه کننده یا رمضاءمکه با قلت آب،باد سموم،و کثرت پشه هوای شهر را مخصوصا برای کسانی که کم مایهنیز بودند تحملناپذیر میکرد.ندرت باران البته غالبا سبب خشکیهای مستمر متوالیبود و در دنبال آنها قحطی.اما وضع بنای شهر چنان بود که رگبارهای معمول مناطق حارّه،هر وقت که رخ میداد، آن را دستخوش سیل میکرد.این ماجری،با گرمای کشندهتابستان،غالبا منتهی میشد به بروز وباهای عام.ازین رو بود که بسیاری از خانوادهها نوزادان خویش را به دایههایی از اهل بادیه میسپردند تا کودک در هوای بادیه پروردهشود و از عفونت و وبای شهر در امان بماند.
اهل مکه درین زمان غالبا قریش بودند (1) و در بین آنها خانوادههایی چندقدرت و نفوذ بیشتر داشتند.بنی هاشم،بنی امیه،بنی زهره،بنی مخزوم،بنی اسد،بنی نوفل،بنی جمح،بنی تیم،بنی سهم،و بنی عدی ازین چند خانواده به شمار میآمدند.این خانوادهها اکثر در مرکز شهر،در ته دره که بطحا خوانده میشد،سکونتداشتند و ابطحی یا قریش بطحا خوانده میشدند.این قسمت که مرکز شهر محسوبمیشد و چاه زمزم و کعبه نیز آنجا بود محله اشراف شهر و مسکن خانوادههای مهمو قدیم به شمار میآمد.خانوادههای دیگر در محلههایی واقع در دامنه کوهها و نشیبدرههای مشرف بر بطحا میزیستند و قریش ظواهر خوانده میشدند.این قریشظواهر البته از نفوذ و حیثیت قریش بطحا بیبهره بودند اما در دلاوری و جنگجویی نام و آوازه بیشتر داشتند.
خانوادهها در محلهها و برزنهای خویش آزادی و استقلالی داشتند.افرادشهر مثل اعراب بادیه نسبت به شیخ خانواده تا حدی تبعیت میکردند.تجاوز و قتلاگر روی میداد قانون ثارکه قانون بادیه استقصاص را تحمیل میکرد و اگرقاتل تسلیم نمیشد خانواده او مسؤول شمرده میشد. شهر نه پلیس داشت نه حکومت،اما سوگند و پیمانکه خانوادهها را با هم متحد میکردمیتوانست اجرای عدالترا تامین کند و کسانی را که از مصلحت عام پیروی نکنند به انزوا و عزلت محکومدارد. کارهای عام،در مجلسی که نزدیک کعبه بودو ملاء و نادی قومخواندهمیشد موضوع بحث میگشت.درین مجلس که حکومت واقعی این جمهوریتجارتی را در دست داشت رؤسا و شیوخ خانوادههای متنفذ اعتبار و حیثیت بیشتریداشتند.قدرت بیان و فصاحت کلام نیز در این سنای قریش البته تاثیر داشت لیکنرایی که این دارالندوه در مسائل مختلف اظهار میکرد غالبا فقط نوعی مصلحت بینی تلقی میشد و جز قدرت و نفوذ رایدهندگان ضمانت اجرایی نداشت.
مکه در سر راه تجارت بین مشرق و دنیای مدیترانه واقع بود و به همین عنواندر طی قرون شهرت و رونقی یافته بود.هم عراق و شام را به یمن متصل میکرد وهم ارتباط بین افریقا و آسیا را سبب میشد.ازین گذشته،قافلههای تجارتی اهل مکهدایم بین شام و یمن در جریان بود و تهیه و تدارک این قافلهها عمدهترین اشتغالقریش بود.کمتر قافلهیی از مکه به شام و یمن عزیمت میکرد که اکثر قریش مکهزن و مرددر آن سرمایهیی نگذاشته باشند و در مراجعت بهرهیی و نفعی از آن چشمنداشته باشند.ازین رو غالبا گزارش عزیمت و بازگشت قوافل و احوال تجار وکاروانیان در طی این راههای دور و دراز مورد توجه عام بود و از جزئیات کارشاندر صورت لزوم دایم به وسیله قاصدان به شهر خبر میرسید.کاروانها در بعضیموارد بسیار بزرگ بود و با ثروتهایی هنگفت.بعضی از آنها تا نزدیک دو هزار وپانصد شتر زیر بار داشت و تعداد کاروانیان در پارهیی موارد به سیصد نفر و بیشترنیز میرسید.این کاروانها از مکه پوست و چرم و ادویه و عطر و صمغ و سنا و نقرهو طلا با خویش میبردند که بعضی ازین امتعه محصول یمن یا هند یا حبشه بود وآنچه از شام و مصر و فلسطین میآوردند،البسه کتان یا ابریشم،اسلحه، غلات،و زیت بود که همه مطلوب بدویان بود و در اسواق عرب خریدار بسیار داشت.
ثروت بعضی ازین قافلهها گاه تا پنجاه هزار دینار و بیشتر میرسید و غالبا سودی کهاز آن عاید اهل مکه میشد بقدر نیمی از سرمایه و گاه بیشتر بود.مخارج کاروان همعبارت بود از کرایه شتر،اجرتی که به«دلیل»و«خفیر»پرداخته میشد،و هدیهیی کهبه شیوخ و امرا و قبایل سر راه میدادند.اما حاصل تجارت خوب بود و حتی گاههر دیناری یک دینار سود میداد.
ازین تجارت،خانوادههای بزرگ مکهبنی امیه،بنی مخزوم و دیگرانثروتهای گران اندوخته بودند و این ثروتها را ربا بر افزون میکرد.ربا را تجار قریشنوعی بیع تلقی میکردند و بهره آن را دیناری یک دینار مطالبه میکردند.مضاربه همدر مکه رواج داشت و بدین گونه هر اندک سرمایهیی هم میتوانست برای صاحبخود عایدیی قابل ملاحظه تامین کند.در مکه تجارت شغل همه بود و کس که تاجرنبود نزد قوم به چیزی شمرده نمیشد.حتی زنها نیز به کار تجارت شوق و علاقه تمام میورزیدند.چنان که مادر ابوجهل به تجارت عطریات مشغول بود، زن ابوسفیانبا کلبیهای شام معامله داشت،و خدیجه بنتخویلد از سالها پیش از آن که به ازدواجمحمد ص درآید با شام تجارت میکرد.
وجود کعبه نیز که از قدیم پرستشگاه اعراب به شمار میآمد از اسباب عمدهرونق تجارت و امنیت طرق در مکه بود و قریش که متولی این معبد بودند بیش ازسایر اعراب از مواهب و عواید آن بهره میبردند.با این همه،کعبه اختصاص به قریشنداشت و زیارتگاه اعراب به شمار میآمد.هر قبیلهیی در آنجا بتی داشت و بالغ برسیصد بت درین خانه بود.حتی نصاری هم آنجا بر روی ستونها و دیوارها صورتمریم و عیسی و تصویر فرشتگان و داستان ابراهیم را نقش کرده بودند.
در این پانتئون جاهلی (2) ،اللّه خدایی بزرگ به شمار میآمد اما نه یکتا بود و نهبیهمتا.خدایان دیگر نیز در ردیف او بیش و کم پرستش میشدند.از جمله،وجود لات،منات و عزّی که قریش آنها را دختران خدا میشمردند مورد پرستش خاص آنها بود.لات ظاهرا خدای شمس بود و مادر خدایان به شمار میآمد.معبدش نزدیک طائفقرار داشت و لات در آنجا به صورت سنگی سفید پرستش میشد.منات خدای سرنوشت وعلی الخصوص پروردگار مرگ و اجل بود. معبدش هم بین مکه و مدینه بود در محلیبه نام قدید نزدیک دریا و آن را به صورت سنگی سیاه میپرستیدند.عزی هم خدایزهره بود و معبدش در محلی بود به نام وادی نخله بین طائف و مکه.این خدایانالبته اختصاص به قریش نداشتند اما قریش در تعظیم آنها اهتمام خاص میورزیدند.
لات و عزی را ابوسفیان در روز احد همراه خویش آورده بود.با این همه در مکه،قریش و دیگر اعراب هیچ خدایی را بقدر عزی تکریم نمیکردند.گویند یک تن ازبنیامیهنامش ابواحیحه سعید بن عاصدر بستر مرگ میگریست.ابوجهل کهبه عیادتش آمده بود گفت این گریه برای چیستآیا از مرگ میترسی که هیچ کسرا از آن گزیری نیستگفت نه،لیکن از آن میترسم که بعد از من مردم عزی رانپرستند.ابوجهل گفت عزی را مردم به سبب حیات تو نپرستیدهاند تا به سبب مرگتو از پرستش وی دست بردارند (3) .غیر از عزی خدایان دیگر هم در بین ایناعراب البته مورد تکریم واقع میشدند.چنان که قریش در جوف کعبه خدایی داشتکه«هبل»خوانده میشد:بتی بود از عقیق سرخ و به صورت آدمی.اما دست راستشاز قدیم شکسته بود و قریش برای آن دست دیگری از طلا درست کرده بود.درروز احد ابوسفیان نام این بت را به بلندی و عظمتیاد میکرد و در واقع از وی یاریمیخواست.در کعبه و در سایر معابد این بتها مورد رجوع و توجه قریش و سایراعراب بودند.نسبت به آنها مراسم طواف و مسح و قربانی بجا آورده میشد.زنهایناپاک درین مراسم کنار میایستادند و به بتها نزدیک نمیشدند.آداب حج و طوافکه قسمتی از آن در اسلام نیز باقی ماند،مورد توجه تمام اعراب بود اما قریش درترتیب حج بیش از سایر اعراب بر خود سخت میگرفت و این را برای خود مزیتیمیشمرد.فال زدن با چوبههای تیر که از لام و میسر خوانده میشد نیز در نزدیکاین بتها انجام مییافت و هر وقت مسافرت یا امر خیری پیش میآمد اعراب به ایننوع فال دست میزدند.غیر از این خدایان که سیصد و شصت تا از آنها در جوفکعبه مورد پرستش بود اللّه هم مورد تعظیم و پرستش واقع میشد.اللّه البته دربسیاری احوال به انسان شباهت داشت اما خالق آسمان و زمین،فرستنده باران ومدبر عالم بود.مع هذا پرستش اللّه را مانع از عبادت و تعظیم خدایان دیگر نمیدانستند. حتی قربانیها و هدیهها و نذرهای خود را نیز غالبا به این خدایان و خدایاندیگر تقدیم میکردند.چنان که بین جن و خدا نیز رابطه نسبت و خویشاوندی میپنداشتند و در بعضی موارد به آنها استعانت مینمودند و هدایا و نذور تقدیمشان میکردند.این جنیها در نزد آنها عبارت بودهاند از موجوداتی نامرئی و قاهر که غالبا در غارها،کنار چشمهها،و نزدیک صخرهها زندگی میکردهاند و در بعضی موارد به صورتجانوران نیز در میآمدهاند.اینها که مخصوصا شبها و آن هم غالبا در جاهای خلوتو دور افتاده به گشت و گذار میآمدهاند میتوانستهاند برای انسان منشاء سود و زیانو خیر و شر شوند.ازین رو لازم بوده است که توجه و عنایت آنها جلب گردد و باعبادت و تقدیم هدیه و نیاز از مضرت و آسیب آنها اجتناب شود.به موجب پارهییروایات،تکریم درختان حرم از خیلی قدیم نزد اعراب شایع بود چنان که بریدن و کندنآنها تا مدتها بعد از اسلام نیز مکروه شناخته میشد و مایه جلب آفات و بلایا (4) .پرستش سنگ هم در بین بیشتر طوایف رواج داشت چنان که وقتی عرب به سفر میرفت،سنگیهمراه خویش میبرد تا آن را پرستش کند.با این همه اگر در راه سنگی دیگر مییافتکه از آنچه همراه داشت زیباتر مینمود همان را برمیداشت و اولی را دور میانداخت (5) . این نیایش سنگ در نزد اعراب بازماندهیی بود از آنچه نزد عبرانیهای قدیم رایجبود که از سنگ برای تقدیم قربانیهای خویش استفاده میکردند (6) چنان که تقدیم نذورو قربانیها بین اعراب نیز تداول داشت.اما نزد آنها این هدایا و نذور و این مراسمحج و قربانی که در مورد نیایش جن و بت و خدایان به عمل میآمد بکلی مربوطبه حوائج دنیوی و لوازم معیشت و زندگی بود.اعتقاد به بقای روح و دنیای دیگرنزد عرب مقبول نبود.نزد آنها زندگی با مرگ پایان مییافت و آن سوی مرگ دیگرچیزی نبود.اگر چیزی ازین مقوله به گوش عرب خورده بود از قول یهود و نصاریبود و کسی نیز آن را باور نداشت.این فکر را هم یهود ظاهرا از ایرانیان آموخته بودندو ازین رو بعضی از فرقههای قوم آن را لازمه دیانت نمیشمردند.به هر حال اعتقادبه حیات بعد از موت را اعراب خرافه تلقی میکردند و از آن بابت دغدغهیی به خاطرراه نمیدادند.درست است که آداب و مراسم طواف و قربانی را نسبت به بتان بجامیآوردند اما به دیانت چندان علاقهیی نمیورزیدند.با این همه به سبب احترام وعلاقهیی که به خون و نسب و آباء و اجداد خویش نشان میدادند به دیانت پدران نیزعلاقهیی میورزیدند و بدگویی از عقاید پدران خویش را در حکم بدگویی از آنها تلقیمیکردند.همین نکته از اسباب عمده مخالفت قریش و سایر اعراب بود با اسلام.
سبب دیگر آن بود که با تسلیم به اسلام خود را از تمام لذتهایی که بیاعتقادی به حیاتبعد از موت آنها را در ارتکاب آن لذات مجاز کرده بود محروم میدیدند.در واقعهیچ چیزجز آنچه مروت خوانده میشدعرب جاهلی را از لذات و منافع خویشباز نمیداشت.زنا البته مذموم نبود اما آن را به مثابه تجاوزی به ملک و حق شوهرزن تلقی میکردند.از قتل نیز اگر اجتناب میشد به سبب بیم از قصاص و حمیت بود.سرقت و غارت هم مخصوصا اگر با جنگ و زور همراه بود عیب و عاری به شمارنمیآمد.قمار تفریح عام بود و گاه ممکن بود برنده بازی کسی را که در بازی میباخت ببرد (7) .چنان که ربا حتی به صورت اضعاف مضاعف که داشت رایج بود و نوعیمعامله شمرده میشد و بسا که تاجر قریش در این کار مروت عربی را هم فراموش میکرد.
رباخوران قریش فقرای مکه و اهل بادیه را در واقع غارت میکردند.درمواقع تنگدستی بدهکار غالبا از پا در میآمد و خود و کسانش برده و مزدور طلبکارمیشدند.اینها موظف بودند برای او مجانی کار کنند و با این بیگاری وام خویش رانیز بپردازند.وام را به تفاریق از دسترنجخویش میدادند و ضریبه یا خراج نام داشت.
این سرنوشت غالبا مخصوص بدهکار اهل شهر بود اما بدوی که بادیه را در پشتسر داشت میتوانست طلبکار را مدتها دل مشغول بدارد و آخر نیز از آنچه طمعدارد جز اندکی بدو نپردازد (8) .زیرا برای بدوی تعهد و سوگند را اعتباری نبودچنان که تاجر قریش نیز از این حیث دست کمی از بدوی نداشت و بسا که مالمردم را میخورد و ورشکست میشد،بعد هم ادعا میکرد که بدویان راه را زدهاندو کالایش را بردهاند.البته بدوی هم از راهزنی ابایی نداشت علی الخصوص درمواقع تنگی و سختی که طریقی دیگر برای معیشت نمیشناخت.تاجر قریش بدویرا که از راههای صحرا و منازل بین راه به خوبی آگاه بود غالبا برای راهنمایی وحمایت کاروان خویش همراه میبرد اما از منافع بازرگانی خویش چیزی به او نمیداد.در معامله او را مغبون میکرد و در هنگام حاجت هم جز با بهره سنگین به اووام نمیپرداخت.به همین جهت بدوی همواره از تاجر قریش شکایت داشت و او رادر حرص و طمع به سگ ماهی( قرش یا قریش)مانند میکرد که جانوران دریارا به دندان میدرد و میخورد.این شکایت همواره و در هر جایی که بین کار وسرمایه برخوردی چنین ظالمانه و دور از عدالت بوده است وجود داشته است (9) .
مکه مقارن پیدایش اسلام تقریبا زیارتگاه همه اعراب بود و سرزمینی ایمنو مقدس محسوب میشد.آنجا هیچ کس مورد تعرض و تجاوز نمیشد و هیچ حیوانیعرضه قتل و آزار نمیگشت. سالی چهار ماهدر ماههای حراماز تمام نواحی ونقاط جزیره،اعراب به مکه میآمدند و مراسم و آداب عبادت و طواف خویش را بجا میآوردند.خانه کعبه البته مرکز این مراسم بود و به همین جهت از قدیم اعراببر سر تولی آن کشمکش کرده بودند:این کار در قدیم یک چند در دست عمالقهبود بعد از آن به ترتیب در دست جرهمیها و خزاعیها افتاد تا به قریش رسیده بود کهدرین زمان تولی آن را در دست داشتند.در همین ایام بود که به موجب روایات مشهورابرهه سردار حبشی که در یمن فرمانروایی داشتظاهرا به قصد عبور از مکه و شاید حملهبه ایران نیزبه این شهر رسید و در صدد خراب کردن خانه کعبه برآمد:با تعدادی فیل،اما کارش از پیش نرفت و عبدالمطلب که متولی کعبه بود با او گفت و شنود کرد،با تفصیلی که در روایات به اختلاف نقل شده است.
وجود کعبه از اسباب عمده توجه اعراب به مکه بود و به همین سبب از اطرافجزیره همه ساله اعراب به مکه میآمدند و در بازارها و منازل بین راه امتعه و افکارخود را نیز عرضه میکردند. این رفت و آمد مستمر اعراب در مکه،آنجا را تا حدیمرکز مبادله افکار و تمایلات دینی نیز کرده بود.
قافلهیی که از مکه بیرون میآمد در سر راه خویش واحهها و شهرهایی مییافت.در راه شام،از یثربشهری که بعدها مدینه خوانده شدعبور میکرد و درراه یمن،از طائف.بیرون ازین راه که در شمال از حجاز و در جنوب از تهامه میگذشت در یک سوی وی دریای احمر بود و در سوی دیگر صحراهای قفر،نجد و یمامه در مشرق و دو بادیه هولناک نفوذ و دهناء در شمال و جنوب آنها.راهبازرگانی هم که از یثرب و طائف میگذشت جای جای صحرا بود و ریگهای تفته.البتهدر حواشی صحراها کوههایی بود غالبا خشک و برهنه که فقط گاه گاه و با فاصلههایزیاد در آنها نشانههایی از حیات و نبات دیده میشد.صحرا که فقط رگبارهای مناطقحاره گهگاه آن را سیراب میکرد به ندرت مرتعی داشت که شتر اعرابی در آن میچرید و شاید نیز شتر مرغی یا غزالی به سرعت از کنار آن میگذشت.
در واحههای کنار راه شام از خیلی قدیم طایفههایی از اعراب زندگی کردهبودند که تاریخ احوال آنها در روزگار محمد ص فراموش گشته بود.ازین اقوام الواحو قبور و آثار و نشانههایی باقی بود که از آن میان آنچه هم اکنون باقی است نشانمیدهد که این طوایف عرب یا نبطی بودهاند اما در عهد پیغمبر که داستان این اقواماز یاد رفته بود این آثار را متعلق به اعراب بائده میشمردند که غالبا قوت و هیکل غریب و غیر عادی میداشتهاند و در بلای طوفان هلاک شده بودند.داستانهایی ازاحوال آنها نیز در حکایات راجع به طسم و جدیس و عاد و ثمود نقل میشد کهمشحون بود از افسانههای جالب و عبرت انگیز.در جای این نسلهای فراموش شدهو در صحراها و واحههای اطراف در روزگاری که محمد ص میزیست اعراب بدویزندگی میکردند. خیمههاو شترهایی که در اطراف خیمهها میچریدهمه جاتعداد آنها را نشان میداد.بدویها غالبا بت پرست بودند و به ندرت در بین آنها طوایفنصاری دیده میشد.یهود بیشتر در یثرب و قرای مجاور آن زندگی میکردند واعراب بت پرست غالبا بدوی بودند.
کار بدویها شتر چرانی بود و جنگ.این جنگها هم یا برای دستیافتن به آبو چراگاه همسایه بود و یا به خاطر انتقام گرفتن از تجاوز او.و به سبب این جنگهاکه گاه تا چندین نسل دوام مییافت قبیلههای منسوب و مجاور متحد میشدند یا ازهم جدا میشدند.جنگ که به پایان میرسید از دشمن مغلوب نشانی نبود.کشته وغنیمت داده بود اما با تصمیم انتقام و تلافی به دامان صحرا گریخته بود.قبیله غالبهم در واحههایی که به دست آورده بود چادرهایش را میزد و شترهایش را به مرتعمیفرستاد.شترهای غارتی داغشان عوض میشد و غنیمتهایی که به دست آمده بودبین جنگجویان تقسیم میگشت.اما باز اسب تازی در نزدیک چادر شیهه میکشیدتا اگر جنگ دیگر پیش آید قبیله فاتح غافلگیر نشود.وقتی صلح و امنیتی بود بدویبیخیال درون خیمه یا کنار چشمه با کسان و یاران خویش مینشست.نبیذ خرما و شیرشتر مینوشید و غذایی را که از پیه شتر و خرما یا گوشت قدید و آرد درست میشدمیخورد.گاه نیز در شهر مجاور به تجارت میرفت،عیاشی و قمار میکرد و شرابمیخورد و به شعرهای پوچ و گزافهآمیز شاعران که از غارتگریها،بادهگساریها وعشقبازیهای خویش یاد میکردند،گوش میداد و لذت میبرد.این زندگی برای اومجالی برای اندیشیدن به خدا،به سرنوشت انسان و به زندگی ماوراء قبر نمیداد واین گونه اندیشهها در خاطرش نیز نمیگنجید.
در انتهای راه بازرگانی جنوب که از طائف میگذشتسرزمین یمن بود:عربستان خوشبخت (10) و مرکز عطر و ادویه.با همین سرزمین بود که داستان بلقیس ملکه سبا و سلیمان پادشاه یهود مربوط میشد;و تاریخها و داستانهای بسیار با ایناعراب جنوبیمانیهاارتباط پیدا میکرد.در همین نواحی بود که اقوام معینقدرت و دولت به هم رسانیده بودند و حتی با مصر نیز رابطهیی پیدا کرده بودند.حمیریهای اینجا نیزمدتها قبل از عهد محمد صبا ایران و روم مراوده یافته بودند واین روابط آنها را با آیین نصاری و یهود آشنا کرده بود.حبشیها و در دنبال آنها نیزایرانیها به این سرزمین آمده بودند و عربستان سعید به دست اجانب افتاده بود.چنانکه مقارن عهد پیغمبر یک والی ایرانینامش باذاندر آنجا حکمرانی داشت.اعراباین ناحیه نیزمثل اعراب حجاز و شامبت پرست بودند با همان رسوم و آدابی کهنزد قریش و سایر اعراب مکه رایج بود.
تجار قریش که بین یمن و شام نوعی ییلاق و قشلاق تاجرانه داشتند،البته درطی سفرهای خویش از عقاید و آداب و همچنین از قصص و حکایات اهل کتابچیزی به گوششان میخورد. اما این عقاید و حکایات که از خدا و رستاخیز و حسابو کتاب آخرت خبر میداد در قلوب آنها که آگنده از منفعتجویی و لذت طلبیبود تاثیری نداشت.گذشته از این سفرهای بازرگانی، چیزهای دیگر نیز بود کهقریش را با عقاید و افکار سایر اعراب آشنا میکرد:حج و اسواق. مخصوصا دریناسواق که قبایل مختلف امتعه خویش را جهت معامله عرضه میکردند متاع شعر وخطابه نیز خریدار داشت و افکار و عقاید هم در طی شعر و خطابه مبادله میشد. زندگی عرب در آنچه مخصوصا ازین شعر جاهلی مانده تصویر شده است.اگر همدر میراث ادب جاهلی چیزهایی هست که ساخته ذوق و خیال راویان بعد باشد بازبیشک نشانی است از آنچه عرب جاهلی داشته است.هیجانی وحشی و سرکش درعشق شاعر جاهلی و در شعر و ترانه او هست که رنگ تندی به سخن او میدهد.
قصایدی که به نام معلقات مشهور است روشنگر این دعویست.با این همه هیچشعری مانند قصیده شنفری روح و ذوق واقعی عرب جاهلی را نشان نمیدهد وعبث نیست که آن چکامه را لامیه عرب خواندهاند.در تمام این گونه اشعار که غالبامشحون است از عشق،از شراب،از شکار و از جنگ آنچه بیشتر به چشم میخوردفقدان احساسات دینیاحساسات صادقانه و صمیمیاست.حتی سایه مرگ کهشاعر جاهلی را در بیابان بیفریاد دنبال میکند روح او را به آرامش و سکون دین نمیخواند،به شور و آشوب زندگی دعوت میکند و همین نکته است که دعوت محمد ص و قبول پیام او را تا آن حد برای عرب جاهلیت دشوار میکرده است.
منبع: برگرفته از کتاب حکمت انسی
سید احمد فردید
پینوشتها
1.نام مکه را بطلمیوس Makaraba ضبط کرده است و گویند آن لفظ عربی از یک ریشه قدیمیجنوبی است متضمن معنی قدس و مقدس و پیداست که جنبه مذهبی شهر همان گونه که در روایاتاسلامی آمده است بسیار قدیمی است.در باب احوال مکه در دوره قبل اسلام رجوعشود به کتاب لامنس کشیش،هر چند در باب تحقیقات وی سخنها هست: Lammens, La Mecque a| la veille de l|Hegire, Beyrouth, 1924. 2.پانتئون Pantheon :مجمع خدایان یونان قدیم است،و در این جا به معنی مجموعه خدایان اعراب جاهلی به کار رفته است،مجازا. 3.کلبی،الاصنام/23. 4.ابن برهان الحلبی،السیرة الحلبیه 1/15. 5.بلاذری،انساب الاشراف/132. 6.Tor Andrae, Mobammed, 1956, 13-14 7.ابن واضح یعقوبی،تاریخ یعقوبی 2/34. 8.Lammens,La Mecque,146 9.تاریخ ایران بعد از اسلام، تالیف نگارنده 1/85-284. Arabia Felix.10
خدایا ترا سپاسگزارم که به من آموختی که بیاموزم و بیاموزانم آنچه را آموخته ام و به این واسطه من را انسان آفریدی